تبليغاتX
دل نوشتهاي من و كودكم

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دل نوشتهاي من و كودكم

روز هشتم محرم ساعت ۳ عصر مسیحا در نمایش شهادت کوچکترین یار حسین (ع) شبیه علی اصغر شد و به خوبی نقش ایفا کرد . پسرم در ۴۴ روزگی از تولدش بازیگر شد . البته عکسهای نمایش هنوز اماده نشده اما به دلیل قولی که دادم چند عکس رو اماده کردم تا بقیه عکسها حاضر شوند .




نوشته شدهدوشنبه هفتم دی 1388 توسط مامان مريم

مثل اینکه قسمت مسیحا نیست که تا شب دهم در مراسم عزاداری شرکت کند . دیشب یعنی شب دوم محرم من همراه بابا و مسیحا به هیات عزاداری رفته بودیم به خاطر سرمای شدید هوا مسیحا کوچولو سرما خورد و امروز عصر یعنی ۲۸ اذر ساعت ۴ اون رو به مطب دکتر بردیم و همراه کلی دارو به خونه برگشتیم . و این شد اولین باری که مسیحا تو زندگیش سرما خورد و به دکتر مراجعه کرد . خانم دکتر از اسم مسیحا و پوشش لباس اون حسابی خوشش اومده بود و جالب اینجاست که وقتی وزن موقع تولد مسیحا رو که ۳ کیلو و ۲۰۰ گرم بود با الان در روز ۳۸ روزگیش یعنی ۵ کیلو و ۴۰۰ گرم مقایسه کرد به مامان مریم افرین گفت و گفت وزن بچهتون عالیه و من مغرورانه قیافه حق به جانبی به خود گرفتم و همونجا گلپسرم رو به خاطر همکاری با مامان برای تغذیه سالمش بوسیدم .مرسی مسیحای قهرمان من . توپول موپولو در ضمن شرمنده از عکس جدید که دوستان درخواست کرده بودند . ایشالله به وقتش میزارم اخه دوربینمون دست دوست بابای مسیحاس وقتی اورد چشم عکس جدید هم میزارم ففعلا با اجازهتون برم که داره گریه میکنه و وقت نوشتن ندارم

قربون دل مهربون همتون

مامان مریم




نوشته شدهشنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط مامان مريم

به نام خدای حسین (ع)

هر سال محرم که شروع میشد  هر چه دعا و ثنا که بلد بودم با خودم زمزمه میکردم و اخر صفر با خودم میگفتم امسال هم دست خالی به سینه ام زد و ردم کرد..!!!

۸ سال از اول محرم تا اخر صفر این جملات رو با خودم تکرار میکردم و در اخر با یاس و نومیدی به زندگیم ادامه میدادم . بادیدن هیاتها و زنجیر زنی و عزاداری و کودکان و نوزادان شیرخوار که لباس سبز به تن داشتند و در بغل مادرهایشان به مراسمها می امدند داغ دلم تازه میشد ....و حسرت به دل میماندم و میگفتم خدایا میشود سال اینده من هم ....

اما امسال یعنی محرم ۸۸در این ساعت و در این لحظه یعنی عصر جمعه  ۲۷ اذرساعت ۴ من به(مامان مریم ) به خود میبالم که بالاخره خداوند مهربانم ارزوی چندین ساله ام رو براورده کرد و واژه مقدس مادر را قسمتم  نمود و این هدیه اسمانی یعنی مسیحا را به من عطا فرمود .

امسال محرم برای بابای مسیحا هم که هر ساله سخت مشغول مراسمات و نمایشهای تعزیه گونه است رنگ و بوی دیگری دارد  زیرا ارزوی او نیز براورده شده و بالاخره شبیه  کودک شش ماهه ( اصغر حسین ) را مسیحا برایش بازی خواهد کرد .

محرم وعزاداری و هیات و لباس سبز و.... لباس سبز مسیحا !!

اره لباس سبز مسیحا که من در روز چهارشنبه عصر از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر همراه دوستم اون رو برای عزاداری و نذر مسیحا اماده کردیم .

گلپسر من در محرم امسال کارها و برنامه های زیادی دارد ...

که یکی از انها شرکت در همایش شیر خواره ها است که به وقتش همراه عکس درون وبلاگش مینویسم .

پس در روز های اینده تا عصر عاشورا منتظر خبرهای جالبی از عزاداری مسیحا به عنوان یکی از کوچکترین یاران امام حسین در محرم ۸۸ باشید .

با تشکر مامان مریم




نوشته شدهجمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط مامان مريم

با سلام

امروز من برخلاف دیروز که دلتنگ بودم حالم خوبه و این مطلب رو وقتی دارم مینویسم که گلپسرم تو بغلم خوابیده اما خواب نیست چشم تو چشم من دوخته و زل زده ببینه مامانش چه کاری داره انجام میده . ساعت ۳ بابا از کار روزانه به خونه اومده و خسته و کوفته طبق عادت همیشگی چرت روزانه رو میزد که مسیحای شیطون نزاشت بخوابه و بابا البته نه با عصبانیت بلکه با خنده من و مسیحا رو از اتاقش بیرون کرد تا کمی بخوابد .منم از بیکاری و از روی ناچاری مسیحا رودر بغل گرفتم و به سراغ سیستم اومدم  که هم برای امروزم چیزی نوشته باشم و هم مسیحا رو مشغول کنم تا بابا چرتش را بزند و بعد هم کمی پاچه خواری از طرف من و مسیحا خدمت اقای پدر که ما رو به گردش و تفریح به بیرون از خونه  و در شهر ببرد اما الان حدودا ۴ و ۲۳ دقیقه عصر شده و پدر همچنان خواب !من مشغول نوشتن و چشمان مسیحا که دیگر تاب زل زدن به من را ندارد و کم کم خمار خواب است . هوا هم سردیش رو به ازدیاد است و مطمعن شدن من از پشیمانی پدر از بیرون بردن ما و بلاتکلیفی من که الان حدودا دو هفته میشود که بخاطر اقا مسیحا نتوانسته ام به پیاده روی عصرهای زمستان که همیشه عاشقشون بودم برم . اما بیخیال فعلا عشقه مسیحا کوچولوی خوشگل که الان دیگه تو بغلم پستونک به دهن کاملا به خواب رفت . خوب بخوابی عزیز دلم ...




نوشته شدهیکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط مامان مريم

با سلام

نمیدانم چرا اما این پست رو میخوام برا خودم بنویسم .تا فرداها شاید مسیحایم بخواند و بداند که زندگی انسانها با یک یا چند ارزو تمام نمیشود ...وزندگی همیشه  به وفق مراد نیست یعنی هستن کسانی که نگذارند زندگیت خوب پیش رود ...

همیشه فکر میکردم با امدن کودکم حالا چه دختر یا چه پسر زندگیم شیرینتر از همیشه میشودو همینطور هم شده  اما امروز با داشتن گلپسرم مسیحا که تمام زندگیم شده و فرصت سر خاروندن هم  ندارم باز هم  دلتنگم و دلگیر اما خسته نیستم از زندگیم و باز هم مثل همیشه هستم و نمیبازم بلکه ان را میسازم  ! فقط کمی دلگیرم  نمیدانم دلگیر از چه کسی فقط میدانم دلگیرم و این را میدانم که  زندگی همیشه  انطور پیش نمیرودکه ما انسانها میخواهیم . و من امروز دلگیرم ودلتنگم سخت !. اما گلپسرم! با تمام سختیهاو فشارهایی که در زندگی بر تو وارد می اید همیشه دنبال نقطه شاد و جذاب و زیبایی بگرد که غبار خستگی و دلتنگی را از تنت بیرون کند . همچنانکه من یعنی مامان مریم امروز و در این ساعت یعنی حدود ۴ بعد از ظهر با دیدن و تماشای خواب ارام همسرم و معصومیت مسیحا که اون هم در کنار پدر به خواب رفته و شیرینی لبخند را بر چهره ام نمایان میکند به دلتنگیم پایان میدهم .ودر اخر ازتو فرزندم میخواهم که هر وقت دلگیر و خسته و بی پناه بودی قبل از هر چیز و هر کس بدان که من و پدر با اغوش باز پذیرای تو خواهیم بود . فدایی همیشگیت

مامان مریم

 




نوشته شدهشنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط مامان مريم

عزیز دلم امشب ساعت ۱۲ به بعد یه ماهه میشی . یعنی اینکه یک ماه از زندگی قشنگت تو این دنیای پر از زیبایی سپری شد و خوشحالم که تو این یه ماه زندگیت رو هدر ندادی ... کارهای زیادی انجام دادی شاید از نظر خیلیها این کارها عادی به نظر بیاد اما برا من خیلی باارزش اند . دو سه تا از کارهات رو وقتی هنوز به دنیا نیومده بودی خیلی نگران بودم که نتونی از عهده اش بربیای اما تو پسرک قهرمان من به راحتی از پسشون براومدی مثل افتادن ناف و ختنه و به راحتی کنار اومدن با مامانت که باورم نمیشد بتونی راحت منو بپذیری . قربون دل کوچیکت برم کمی دیگه ادامه بدم بغضم میترکه . هیچ چیز دیگه نمیتونم بگم فقط میگم خدایا متشکرم . به خاطر تمام مهربونیات . که دعاهام بی اثر نموند . در پناه خودت مسیحای منو حفظ کن . ایشالله صد سالگیتو بنویسم تو وبلاگت .


نوشته شدهپنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

با سلام

دو روز قبل یعنی دقیقا ۱۴ اذر ۸۸ ساعت ۵ عصر گلپسر من مرد کاملی شد .! اها هنوز متوجه  نشدین  نه ؟خوب الان بیشتر توضیح میدم . طبق ایین و سنت ما ایرانیها ما یعنی من و باباشب عید غدیر  پسرمون رو به کلینیک شهر (امام خمینی)بردیم و مراسم مخصوص ختنه رو توسط پزشک (دکتر منصوری)انجام دادیم و بدین ترتیب بود که مسیحای ما مردیش کامل شد . به همین راحتی البته شب اون اتفاق کلی گریه کرد و من و بابا تا صبح بیدار بودیم و به پسرکمون که از این کار شرمنده و خجل شده بود و گریه سر داده بود میخندیدیم . نگین چه پدر و مادر بیرحمی  ها نه! این خنده ای که گفتم از سر شوق بود که پسرمون از یک کار سخت دیگه مثل افتادن ناف سربلند بیرون اومده . حلاصه این بود ماجرای مرد شدن مسیحا . الان ۴۸ ساعت از اون ماجرا گذشته و حال اقا مسیحا کاملا خوبه و دیگه شرمنده و خجالت زده هم نیست و به خواب خوشی فرو رفته . مبارکت باشه گلپسرم اقا مسیحا . ایشاله مراسم  دامادیتو تو این وبلاگ بنویسم




نوشته شدهدوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

نام حضرت عيسي (ع ). (ناظم الاطباء). لقب حضرت عيسي (ع ). (آنندراج ). المسيح . مسيح . صاحب غياث آرد: در قرآن مجيد لفظ مسيح واقع است ، پس زيادت «الف » تصرف فارسيان باشد و در رساله معربات نوشته که مسيحا معرب «مشيخا» است به معني مبارک در زبان سرياني (آنندراج ). ازعبري مِسحا و سرياني مِسيحا به معني مدهون و مدهن . (يادداشت مرحوم دهخدا). صاحب فرهنگ نظام مي نويسد: همان «مسيح » است و «الف » آخر علامت تعظيم است در فارسي مثل صائبا و صدرا و طالبا - انتهي . اما اين گفته قابل تامل است ، زيرا رواج الحاق الف تعظيم به اسماء متاخر است در حالي که استعمال لفظ مسيحا قدمت بسيار دارد. رجوع به مسيح و عيسي (ابن مريم ) شود:

 1
همي گفت باژ و چليپا بهم
ز قيصر بود بر مسيحا ستم .

فردوسي .

به جان مسيحا و سوک صليب
به داراي ايران و مهر و نهيب .

فردوسي .

ز دين مسيحا برآشفت شاه
سپاهي فرستاد بي مر به راه .

فردوسي .

زنده به سخن بايد گشتنت ازيراک
مرده به سخن زنده همي کرد مسيحا.

ناصرخسرو.

تو مومني گرفته محمد را
او کافر گرفته مسيحا را.

ناصرخسرو.

2

بينا و زنده گشت زمين زيرا
باد صبا فسون مسيحا شد.

ناصرخسرو (ديوان چ دانشگاه ص 339)

آن آتشين صليب در آن خانه مسيح
بر خاک مرده باد مسيحا برافکند.

خاقاني .

چون خاتم ارنه ديده دجال داشتي
پس زآن نگين لعل مسيحا چه خواستي .

خاقاني .

به روح القدس و نفخ روح و مريم
به انجيل و حواري و مسيحا.

خاقاني .

خاک شده باد مسيحاي او
آب زده آتش سوداي او.

نظامي .

گازري از رنگرزي دور نيست
کلبه خورشيد و مسيحايکيست .

نظامي .

حياتش با مسيحاهم رکاب است
صبوحش تا قيامت در حساب است .

نظامي .

آن مسيحا مرده زنده ميکند
وآن يهود از حقد سبلت ميکند.

مولوي .

ميرود بر راه و در اجزاي خاک
مرده ميگويد مسيحا ميرود.

سعدي .

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آنچه مسيحا ميکرد.

حافظ.

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو.

حافظ.

-مسيحادل ; که دلي مانند مسيح (ع ) دارد. روشن . روشن بين . عاقل . فرزانه:
بنگر که در اين قطعه چه سحر همي راند
معتوه مسيحادل ديوانه عاقل جان .

خاقاني .

-مسيحادم ; مسيحانفس . مسيح نفس . مسيح دم . کنايه از حيات بخش و محيي . کسي که نفس او مانند حضرت عيسي مرده را زنده ميکند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مسيحانفس و مسيح نفس شود:
زلفش چليپاخم شده لعلش مسيحادم شده
زلف و لبش با هم شده ظلمات و حيوان ديده ام .

خاقاني .


طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند.

حافظ.

-مسيحانفس ; مسيح نفس . حکيم حاذق و مرد صاحب دل و مستجاب الدعوة. (فرهنگ نظام ). مسيحادم . (ناظم الاطباء). حکيم دانشمند و حاذق را گويند. (آنندراج ):
همه بيمارنوازان مسيحانفسند
مدد روح به بيمار مگر بازدهيد.

خاقاني .

در صدر بلاغت ارچه ما دسترسيم
در عالم نطق ارچه مسيحانفسيم .

سعدي .

مژده اي دل که مسيحانفسي مي آيد
که ز انفاس خوشش بوي کسي مي آيد .

حافظ.

و رجوع به مسيح نفس و مسيحادم شود.
-مسيحاوار ; مثل مسيحا. مانند مسيح . چون حضرت عيسي (ع ). که رفتاري مانند عيسي دارد:
مسيحاوار در ديري نشيند
که با چندان چراغش کس نبيند.

نظامي .

3




نوشته شدهجمعه سیزدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

اولین وسایلی که برا مسیحا جون خریداری شد توسط مامان مریم بود که در تاریخ ۴/۵/۸۸ بود البته پول از جیب بابایی

و اما مهمترین مطلب تحویل مسیحا به بابا و مامان بود که در چهار شنبه ۲۰ ابان ۸۸ ساعت ۴۵/۱ دقیقه ظهر بود که فکر کنم بهترین ساعت برا هر سه شون تو تمام کل زندگیشون بود . بابا و مامان و مسیحا ...

و دقیقا ۱۵ دقیقه بعدیعنی ساعت ۲ ظهر  مسیحا از فرط گرسنگی نزدیک بود انگشت مامانو همراه شیشه شیر بخوره  که این اولین بار و اولین غذایی بود که مسیح مثل هر نوزاد دیگه نوش جون میکرد . و شیرینترین لحظه برای مامان مریم بود که مقدار ۱ پیمانه شیر همراه ۱ سی سی اب بود که بعد از خوردن به خواب عمیقی فرو رفت . نوش جونت گلپسرم و خوابهای خوب ببینی

اولین بارانی که مسیحا با چشمهای قشنگش تماشا کرد ساعت ۷ صبح روز ۲۷/۸/۸۸ بود که تو بغل مامانمریم از پشت شیشه بود .

اولین کادو مبلغ ۱ میلیون تومن پول بود که توسط مامان بزرگ تقدیم شد به مسیحا ... مرسی مامان بزرگ زنده باشی

و اما سختترین کار این نی نی با مزه افتادن نافش بود که در تاریخ ۲۸/ ۸ /۸۸ ساعت ۱۵/۱۱ دقیقه صبح خونه خاله جونش بود که کلی مامان مریم رو به ذوق اورد که بالاخره پسر جونش تونسته از عهده کاری بربیاد البته بدون درد و خونریزی قربون پسر گلم برم الهیییی خسته نباشی مامان جونم




نوشته شدهپنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

گلپسر  تاج سر  قند و عسل  شکر پنیر  جیگر طلا  تولدت مبارک

مسیحا کوچولوی ما در ۲۰ ابان ۱۳۸۸ متولد شد و چشمان قشنگ و معصومش را در شهری باز نمود که دارای ساحلی ارام و زیبا و مردمانی گرم و مهربان و تابستانی گرم و مرطوب و زمستانی کوتاه اما سرد که این میشود محل تولد این عزیز جیگر طلا ...و مسیحا کوچولوی ما میشه یه پسر بندری بانمک و جذاب الهی قربونش برم




نوشته شدهپنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

به نام خدا

با سلام

خیلی وقته که من به دلیل تولد نی نی گلم نتونستم بیام و براتون مطلب جدید بزارم اما بالاخره هر چی بود تموم شد و من به ارزوم رسیدم و اما مطلب مهمی که میخوام بگم اینه که من ۹ ماه منتظر اومدن یه دخترکی بودم به نام یوکابد اما کار خدا رو میبینین نوزاد ما همه رو غافلگیر کرد و مسافر کوچولویی که بعد از سالها انتظار اومدنش رو میکشیدیم گلپسری از اب در اومد به نام مسیحا و این پسرک شیطون بلا سونوگرافی و دکترها و خلاصه همه رو غافلگیر کرد و بدین ترتیب در روز چهارشنبه ۲۰ ابان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳ و ۱۵ دقیقه بعد از ظهر متولد شد .




نوشته شدهپنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مامان مريم

نترس

زيرا كه من بهای آزادی تو را پرداختم .

من تو را به نام صدا زده ام .

تو مال من هستی

هنگامي كه از آبهاي عميق عبور ميكني ، من مراقب تو هستم .

هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد ، نخواهم گذاشت كه غرق بشوي .

هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور ميكني شعله هاي آن تو را نخواهد سوازند .

زيرا من فرشته مقدس و نگهبان همیشگی تو از طرف خالقت هستم .

تمام دنيا را فداي تو ميكنم

زيرا تو براي من گرانبها و عزيز هستي

تو را دوست دارم .




نوشته شدهدوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط مامان مريم

- باید همواره و به خصوص در زمان رفتار تنبیهی، به او بفهمانید و در عمل نشان دهید که مانند همیشه دوستش دارید. ولی آن «رفتار» به‌خصوص او را دوست نداشته‌اید؛ پس اگر به دلیل رفتار ناپسندش می‌خواهید او را از تماشای تلویزیون محروم کنید، به‌طور حتم مودبانه و به آرامی بگویید: 

«خیلی متاسفم که نمی‌توانم بگذارم تلویزیون ببینی»


2 - در فرصت‌های مناسب و با عطوفت به او بگویید که کدام‌یک از کارها و رفتار او را نمی‌پسندید و کدا‌م‌ها را درست و پسندیده می‌دانید؛ آن‌گاه از خودش بخواهید که بگوید درباره‌ی «تغییر رفتار ناپسندش» چه پیشنهادی دارد و چه‌طور می‌تواند این کار را عملی کند.

 

3- شما الگوی کاملی برای بچه‌ها هستید؛ بنابراین هر لحظه و هر زمان مواظب کارها، رفتار، گفتار و عقاید خود باشید.

فرزندان در آینده هر چه بشوند، نتیجه‌ای مستقیم از رفتار و کردار گذشته و حال خود شما خواهند بود و در این باره مسوولیت، به‌طور کامل با شماست و نه هیچ‌کس دیگر، حتی خودش.

 

4 - انتظار‌ها و رفتار خود را متناسب با سن بچه‌ها تنظیم و تثبیت کنید. به عنوان نمونه، از نوجوان خود باید انتظاری متفاوت از دیگر بچه‌های بزرگ‌تر یا کوچک‌تر خود داشته باشید و احترامی متناسب با سن و شان او نشان دهید؛ اگر چه این احترام باید نسبت به بچه‌های کوچکتر هم وجود داشته باشد.

 

5 - وقتی متوجه شدید که فرزندتان برای جلب توجه شما و دریافت «توجه منفی» کار نامناسب یا حرکت نادرستی می‌کند، در آن لحظه به هیچوجه به او توجه نکنید و بی‌اعتنا بمانید؛ اما مراقب باشید که به محض نشان دادن رفتاری مثبت، صددرصد به او محبت و توجه کنید.

 

6- بسیاری از پدران و مادران تصور می‌کنند که به دلیل رفتار نامناسب بچه‌هاست که کنترل خود را از دست داده و به اصطلاح از کوره در رفته‌اند؛ این تلقی اشتباهی است؛ چرا که در واقع به این دلیل عصبانی شده‌‌اید که کنترلی بر رفتار خود ندارید و سررشته‌ی عملکردتان در دست خودتان نیست.

در لحظه‌های عصبانیت، دوستانه و بدون ابراز هر گونه خشم و عصبانیت در رفتار یا چهره، بی‌درنگ محل را ترک کنید، نوشیدنی خنکی بیاشامید، نفس عمیقی بکشید و با خودتان در این باره صحبت کنید که چگونه می‌توانید ناراحتی، خشم و عصبانیت خویش را نشان ندهید.

 این یک اصل کلی و دائمی است که: «اگر کنترل خود را در دست خود نداشته باشید، فرزندتان به سرعت کنترل رفتار شما را به دست خواهد گرفت و از این بازی (عصبانی کردن شما)، لذت خواهد برد.» بنابراین، مرتب سعی خواهد کرد شما را در این چاله بیندازد تا سرانجام در برابر او تسلیم شوید.


7 - تغییر رویه‌ی فرزند شما، هم‌زمان با تغییر رفتارهای شما، اما به شیوه‌هایی که در بالا گفته شد، به تدریج صورت گرفته و به طور قطع، تغییر خواهد کرد؛ اما این روند، یک شبه نیست و احتیاج به صبر، حوصله، گذر زمان و داشتن نقشه و برنامه از سوی شما دارد. جلسه‌های خانوادگی داشته باشید و با همدیگر مدام گفتگو کنید. در کلاس‌های «موثرسازی پدر و مادر» که از سوی مشاوران روان کاو تشکیل می‌شود، حضور یابید و روش‌های جدید تربیتی را بیاموزید.




نوشته شدهپنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط مامان مريم

 

باسلام

این مطلب رو جایی دیدم خوشم اومد گذاشتمش توی وبم ...

دنیای بچگی خیلی قشنگه دنیای بی خیالی که تا چشم به هم میزنیم تموم شده گر چه بچه های امروز به نظر میاد مدت بیشتری تو بچگی میمونن اما نسل ما خیلی زود مجبور شد بزرگ بشه

بچه ها هم تفاوت های زیادی با هم دارن حتی بچه هایی که تو یه خونه به دنیا میان بعضی هاشون خیلی ضعیفن بعضی ها خیلی نازک نارنجی اند بعضی ها هم خیلی قوی هستن به نظر من این بستگی به موقعیت بچه تو بدنیا اومدن داره اما چیزی که تقریبا" بیشتر مواقع می بینیم اینه که بچه های وسط تو خانواده ها قوی تر از بچه های اول و آخر هستن مخصوصا" بچه های دوم خانواده

اما هر چی که باشه دنیای بچه ها خیلی ساده و بی شیله پیله است که دلمون براش تنگ میشه

در دنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولی در دنیای بزرگتر ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم بازنده است.
پیش بچه ها دروغگو دشمن خداست ولی پیش بزرگتر ها دروغ مصلحت امیز اشکالی نداره .
بچه ها خیلی راحت نشون می دن که دوست دارن همیشه با کی باشن و از کی بدشون می اد ولی بزرگتر ها در بعضی مواقع کسانی رو که دوست دارن پیش اونها باشن خرد می کنن و برای حفظ منافع با کسی می رن که می دونن از اون بدشون می اد .
بچه ها حتی با گرفتن یک توپ یا سیب خوشحال می شن ولی بعضی مواقع اگه دنیا رو به بزرگتر ها بدی لذت زیادی نمی برن .
بچه ها در عالم خودشون سرشون بره حرفشون نمی ره و بعضی از بزرگتر ها حرف 5 دقیقه قبل رو گویا تکذیب می کنن .
بچه ها خدا رو مهربونترین و دوست داشتنی ترین و بهترین می دونن ولی بزرگتر ها البته گاهی خدا رو بی رحم می دونن.

 




نوشته شدهسه شنبه دهم شهریور 1388 توسط مامان مريم

هر چي نشستم فكر كردم امروز چيزي برا نوشتن يادم نيومد ، بنابريان تصميم گرفتم چند تا لالايي از يه كتاب برانی نی گلم  بزارم ...

لا لا لا لا گل بادوم

لالا مي گم بخواب آروم

اگه بالش برات سفته

بذار سر روي اين زانوم

اگه جات سرده يا تنگه

به روي سينه ام جا هست

اگه من هم كم آوردم

دو تا دستهاي با با هست

لا لا لا لا گل رعنا

بخند اي غنچه زيبا

بدون رنگ و بوي گل

نداره زندگي معنا

گل مامان و بابا باش

كه ما پروانه ات باشيم

بگرديم دور تو هر روز

هواي خانه ات باشيم

لالا لا لا گل گلدون

لا لا كن با لب خندون

الهي خالي از لبخند

نشه يك لحظه لب هامون

شبها وقتي كه ميخوابي

مي آد بالا سرت بابا

مي چينه از گل رويت

يه دونه غنچه زيبا

لا لا لا گل صد پر

توي لونه دو تا كفتر

يكي ماده ست يكي هم نر

مي شن با هم زن و شوهر

دو تا تخم سفيد دارن

كه ني ني كفتره توشون

ميگن بق بق بقو تا زود

بيان از توي تخم بيرون

لالا لا گل چايي

تو ني ني خوشگل مايي

 چه شيريني ! عزيز من

مگه قند و مربايي

به زنبور عسل گفته م

نياد اينجا گلم خوابه

اگه ويز ويز كنه امشب

گلم راحت نميخوابه

برگرفته از كتاب لالاي هاي ني ني كوچولو ، نوشته ناصر كشاورز

ني ني خوشگلم اگه زودتر بيايي و مامانو از تنهايي در بياري مامان تا خود صبح حاضره برات از اين لالاييها بخونه تا تو آروم تو بغلش به خواب بري ...

عزيز دل دل برايت تنگ است ...دوستت دارم

 

 




نوشته شدهپنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مامان مريم

زندگي اوج رسيدن به فرداي ست كه تو به آن نياز داري ...

کودک قشنگم !

زندگي همان فرداي ست كه با تمام وجود براي تو خواهم ساخت.

فرداي تو بايد سرشار از عشق و شور و هيجان باشد . سرشار از لطف و مهرباني و دوست داشتن ..سرشار از انسانيت و انسان ماندن ..

براي رسيدن به اين فردا به زندگي كردن نياز داري و براي رسيدن به اين زندگي به يك يار و همراه فداكار ، به يك فرشته به نام مادر ...

و من به عنوان مادر حاضرم با تمام وجود ، تمام سختيها را به جان بخرم و تو را در اين راه ياري نمايم ...

آنچه آموخته ام از خوبيها و بديها ، دوستيها و دشمنيها ، از عشق و نفرت ...و خلاصه همه و همه را به تو ياد ميدهم ..

در تمام اين مسير هميشه و در همه حال همراه و مواظبت خواهم بود تا در چنگال انسانهاي گرگ صفت و طماع گرفتار نشوي ...نرنجي و كسي را نرنجاني و از همه مهمتر در زندگيت مغرور نشوي و مهرباني و گذشت را پيشه راهت سازي تا به مقصد رسي .

آرزويم همه اين است كه فردايي پر از عشق و اميد داشته باشي ...

عشق به پدر و مادري مهربان و فداكار كه حالا ديگر تو شده اي تكه اي از وجود آن دو و شايد تمام آن دو نفر ...

و اميد به اينكه روزي بزرگ شدن و قد كشيدن تو را ببينند و شكر گذار آن دو باشي ...

و اما در آخر وقتي كه من (مادر ) تمام اين درسها را به تو آموختم و مطمئن شدم كه يك به يك آنها را در زندگيت به كار گرفتي تو را رها مي سازم ، ولي اين را بدان كه در اين رها ساختن هيچوقت نميتوانم از اشكهايم براي تو بگذرم ... با تمام اين حرفها تو را رها ميسازم و اصلا نيازي نيست كه در رسيدن به اين فردا به من و عشق من به خودت بيانديشي اما تمام زندگيم ! اگر در اين را به بن بست رسيدي دوباره به سوي من باز گرد كه قلب مهربان من هميشه و در همه حال فقط و فقط براي تو مي تپد و آغوش گرمم فقط تو را مي طلبد ...

دوستت دارم و دلم سخت برايت تنگ است ...




نوشته شدهدوشنبه دوم شهریور 1388 توسط مامان مريم

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید، میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد.


اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.


خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندوهر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.


کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟


خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .


کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این  سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.


 کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟


فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .


کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .


خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .


کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز كند
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید .


خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی




نوشته شدهپنجشنبه هجدهم تیر 1388 توسط مامان مريم

از اولين زمزمه هاي ورود يك عضو جديد و نازنين به جمع خانواده يكي از مسايل مهمي كه توجه والدين رو به طرف خود جلب مي كند فراهم كردن لوازم مورد نياز و آماده كردن اتاقي براي نوزاد  مي باشد. تخت، كمد ، قفسه ، مبل راحتي براي نشستن مادر و شير دادن؛ عمده وسايل مورد نياز اتاق نوزاد هستند كه  با استفاده از طرح ها ي زيبا  در پرده، چراغ خواب، سرويس منسوجات خواب ، ديوار، زير انداز كف و … كامل مي شوند.

در اينجا نمونه هايي متنوع براي فراهم كردن و آراستن اتاق نوزاد دختر و پسر را مشاهده مي كنيد كه بسته به بودجه ، امكانات وسليقه شما قابل اجرا هستند.

94-1

94-2

94-3

94-4

94-6

94-7




نوشته شدهسه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط مامان مريم

متخصصین کودکان معتقدند که اولین سال های زندگی کودک اولین سال های یادگیری است.شما برای تحریک کودک یا نوزاد نوپایتان نیازی به موزیک کلاسیک نوارهای زبان یا کارت های رنگی براق ندارید.بهترین وسیله یادگیری خود شما هستید.حرف بزنید. اواز بخوانید.کتاب بخوانید و با همدیگر بخندید.این همه ی ان چیزی است که بهتر است هر روز انجام دهید اما بعضی وقت ها فکر کردن به راه های جدید برای تشویق و تحریک کوچولویتان سخت است به خصوص بعد از یک بی خوابی شبانه برای ارام کردن گریه اش که این کار را سخت تر نیز می کند.اما 50 راه علمی و سرگرم کننده ی ما الهام بخش شما خواهد بود.

 

1-با او تماس چشمی داشته باشید.

2-پر حرفی نکنید.

3-تا حد امکان از شیر خودتان به او بدهید.

4-برای او زبان درازی کنید.

5-اجازه دهید خود را در ایینه ببیند.

6-شست پایش را قلقلک دهید.

7-تفاوت یا نا برابری خلق کنید.

8-او را نیز در انچه که می بینید سهیم کنید.

9-با لحن کودکانه با او حرف بزنید.

10-ترانه ای بخوانید.

11-زمان تعویض لباس فرصت مناسبی برای اموزش است.

12-برایش زمین بازی شوید.

13-با هم به خرید بروید.

14-عملکرد خیلی چیزها را به او نشان دهید.

15-او را شگفت زده کنید.

16-قاپیدن پارچه ها.

17-کتاب بخوانید.

18-با او دالی بازی کنید.

19-حس لامسه اش را تحریک کنید.

20-به او فرصت استراحت بدهید.

21-البوم خانوادگی بسازید.

22-اجازه دهید با غذایش بازی کند.

23-اسباب بازی هایش را جمع کنید.

24-تمرین بازی سه کارت نوعی بازی معروف مکزیکی(جستجوی اجسام)

25-یک میدان بازی شبیه تمرینات نظامی بسازید.

26-دنبال بازی کنید.

27-از رهبری اش پیروی کنید.

28-برایش شکلک در اورید.

29-کمک کنید تا بر تجاربش بیفزاید.

30-داستان های بلند تعریف کنید.

31-کتاب باغ وحش بسازید.

32-بعضی وقت ها اجازه دهید ریاست کند.

33-او را در مرکز توجه قرار دهید.

34-همه چیز را بشمرید.

35-زمانی که برایش داستان تعریف می کنید بهترین زمان یادگیری است.

36-تلویزیون را هنگام صحبت با او خاموش کنید.

37-چشم اندازش را تغییر دهید.

38-به او ابراز احساسات کردن را بیاموزید.

39-بازی حافظه با یک سری عکس ها.

40-در باران بازی کنید.

41-حشرات را شکار کنید.

42-با او شوخی کنید.

43-لباس بپوشید.

44-درباره ی حجم و اندازه ها با او حرف بزنید.

45-عینک رنگی بزنید.

46-در کارهایتان از او کمک بگیرید.

47-کتابخانه رفتن را برای او جالب کنید.

48-برای او نشانه هایی بگذارید.

49-اسباب بازی های قدیمی اش را از انبار در اورید.

50-درباره احساسات روزانه اش با او حرف بزنید.




نوشته شدهشنبه سیزدهم تیر 1388 توسط مامان مريم

برای تو نوشتم......

 نامه ای زیبا از ویکتور هوگو

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان ماندن اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...




نوشته شدهیکشنبه هفتم تیر 1388 توسط مامان مريم

با سلام خدمت همه دوستان گلم ، مادران و همه اونایی که به این وب سر میزنند .

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود            وقتی دلی برای دلی تنگ میشود .

آه که چقدر این بیت شعر با معنی و مفهومه ، و واقعا که ثانیه ها بعضی اوقات کند پیش میرن

 قشنگم سلام

خیلی وقته که مامان باهات حرف نزده ، یعنی تو دلش حرف میزده مثل همیشه اما وقت نوشتن نداشته ، اخه گل قشنگم مامان مسافرت بوده ، یه جایی رفته بوده که برا سلامتی و به دنیا اومدن تو دعا کنه که هر چه زودتر بیای ! گلم مامان رفته بوده خدمت همون کسی که سالها التماسش کردم و به جان رقیه۳ ساله اش  و علی اصغرشش ماهه اش قسمش دادم که اگه روزی تو رو بهم بده برای تشکر وسپاس برم خدمتش ،پس از همینجا یه بار دیگه بهش میگم متشکرم اره گلم مامان جونت کربلا بوده  الان یه هفته ای میشه که از این سفر معنوی برگشتم و همچنان منتظر که بیایی .

میدونی عسلم ! هر چه به لحظه تولد و رسیدن به تو نزدیکتر میشم دلم بیشتر میگیره ، ترس اون لحظه که تو رو تو آغوش بگیرم و منو به عنوان مادر قبول کنی و تو آغوش گرم من آروم بگیری آخ که فکر اون لحظه داره دیوونم میکنه ...

یه چیز دیگه هم هست گلم این آخرا خیلی برام سخت و طاقت فرسا شده و یه جورایی حس میکنم ساعت اصلا حرکت نمیکنه و روز و شب از پی هم نمیان و برن و لحظه دیدار نزدیک بشه .

اما راحتت کنم من که اینقدر صبر کردم باز هم صبر میکنم و همه چیو مسپارم دست خدا جونم . خودش درستش میکنه و مطمئنم تنهام نمیزاره تا اون لحظه ، تازه وروجک اینو بدون یکی دو ماهه دیگه که سهله اگه باشه تا آخر عمرم هم صبر میکنم که یه لحظه تو رو ببینم و ببوسمت بعد از این دنیا برم ... 

 

 




نوشته شدهشنبه ششم تیر 1388 توسط مامان مريم


 

 

عکس کودک


عکس های پسر بچه های

عکس ها دختر بچه ها


عکس بچه

عکس کودک خوشگل

 




نوشته شدهچهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط مامان مريم

آرام بگير فرزندم...

 برايت

              بقچه اي از

                      محبت هاي ديروز

کوله باري

               از جنس
                            تسبيح هاي مادر بزرگ
...
 
وچند قطره
                   عرق پيشاني پدر بزرگ

               کنار گذاشته ام.



نوشته شدهدوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط مامان مريم

به نام خالقم

میخواهم زیباترین آهنگ شهرم شوم ، زیرا شنیده ام مادران زیباترین آهنگ شهرند .

میخواهم پاکترین باشم ، زیرا شنیده ام مادران پاکترینند .

میخواهم بهشت را در دست بگیرم ، زیرا میگویند بهشت زیر پای مادران است .

به راستی مادر کیست ؟مگر نه اینکه مادر همان است که گیسوانش همچون گیسوان فرشته طلاییست و مادر همان است که زمزمه محبتش لالایی اوست .

پس ای خدای خوبم و خالق مهربانم ! با تمام وجودم وبا چشمانی پر از اشک وبا قلبی آکنده از درد و با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است به تو پناه می آورم و میخواهم که نام قشنگ مادر را به این بنده خطا کارو حقیرت هدیه کنی و این نام را دریغم نفرمایی ...

آمین یا رب العالمین .

 
 
مامانم روزت مبارک



نوشته شدهجمعه هشتم خرداد 1388 توسط مامان مريم

هم طپشِ هميشگيم فقط تويي تو مادرم
با تو حضورِ گريه رو از ياد اينه مي برم
تو مث يه ستاره اي تو شباي شعراي من
با تو ديگه ترانه هام قشنگيا رو رَج زدن
خاتون قصه هاي من! بانوي پک و بي بدل!
پيش کشِ يه ثانيهَ‌تِه قربوني چن تا غزل
گذشته فصل رنگي بازياي عروسکيم
گم شده انگار بي صدا راهِ عزيزِ کودکيم
منو قايم کن، منو تو چارقد گلدارت بگير
مي ترسم از حضور اين آدم بزرگاي حقير
من که به جز تو مادرم هيچ‌کي رو باور ندارم
با تو دارم از همة خوبيا سر در مي يارم
توي ترانه هاي من هميشه جا پاي تواِ
اين زمهرير زندگيم گرمِ نفس هاي تواِ
با تو دارم جون مي گيرم، خاتونِ باروني من!
ناجي نازنينِ اين هق هق ِ پنهوني من!
دست تو به سکوت من شعراي ناب و هديه کرد
آغوشِ اَمنِت با منه تو وحشتِ شباي سرد
ترجمة نگاهتن تک تک واژه هاي من
پُر شدن از نوازشات تموم لحظه هاي من
بي بي بخشندة من! فرشتة زمين نشين!
ببين هميشه کودکم تو دستاي تو نازنين
هميشه در کنارمي مث هوا، مث نفس
براي حسِ شاعريم لمسِ نفس هاي تو بس
با تو به پيرهنِ شبام ماه و ستاره مي زنم
تو تکيه گاه اَمنِ من! هميشه عاشقت منم




نوشته شدهپنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط مامان مريم
...


  میپرستمت  چون  بعد از خدا  تو لایق پرستشی

                

        

                                 




نوشته شدهچهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مامان مريم

با سلام

اینو جایی خوندم خوشم اومد ، برای کودک قشنگم  گذاشتمش تا بدونه زندگی تو این دنیا یعنی چی !!امیدوارم هیچ وقت از از پا گذاشتن به این دنیا پشیمون نشی عزیز مامان .

فرشته کوچولو هی حرص میخورد.هی جوش میخورد....جرو بحثی اون بالاها در گرفته بود بیا ببین...یه طرف ماجرا خدا بود و فرشته هاش...یه طرف دیگه فرشته کوچولوی قصه ما بود و عصبانیتاش...خدا میگفت:کوچولوی من... نازنازی من...کجا میخوای بری بهتر از اینجا پیش من... فرشته ها دم گرفته بودند که : خواهرکمون....وصله جونمون...قربون اون چشای آبیت با موهای آفتابیت...کجا میری بهتر از ور دل ما ... جنب دل عاشق ما....کجا میری قشنگ تر از ۷ آسمون... نرمتر از لای پر بالهامون...کجا میری که صب تا شوم...نشی ویلون و سیلون...کجا پیدا میکنی... بهتر از شهر بهشت...کوچه آرامش...نمره آس قشنگ آسمون...زیر پای خدای مهربون...آخه خواهرکمون!...یکی یکدونه دلمون!...نمیگی اون پایینا گرگ داره ....منتظره بره های سفید مثل توییه...نمیگی یه وقت (خدا نیاره اون روزه!) بشی گم توی اون دنیای دور...نمیگی یه وقت ((زبونمون لال بشه از گفتن اون!)) نشونیمونو گم کنی...ندونی بهشت کجاست سر به جهنم بذاری...آخه یکدونمون! ...مو فرفری ...فکر ما نیستی فکر خدا باش ....دلش برات تنگ میشه ها...

اما...فرشته کوچولوی قصه ما...پاشو کرده بود تو یه کفش که باید برم...سر به بیابون بذارم ببینم اون طرفا چه خبره...پس خدا...خدای پاک و مهربون ...دستشو کشید رو موهای فرفری...گفت دست من همراهت...کلام حق یارت...ما رو از یاد نبری کوچول موچول...دخترکم...هر وقت دلت گرفت بیا پیش خودم...

فرشته کوچولوی قصه ما....به رسم امانت....بالهاشو گذاشت پیش خدا....یه بوس فرستاد واسه فرشته ها...یه بوسم جا داد کنج لب خدا...خدا هم یه کوله بار... پر عشق و صفا... داد به دستای کوچیک دخترک....

.....

چشما شو که وا کرد...ترسید ...لرزید ....با خودش گفت...اینجا کجاست...دنیای وانفسا که میگن همین جاست؟.....یهو دلش گرفت و چشاش ابری شد...یه پروانه تو دل کوچیکش بال بال زدو....کوچولو با صدای هقهقی از غصه خالی شد...

....

یهو یه دست مهربون...انگاری از عالم غیب...کوچولو رو کرد بغل...بدنی نرمتر از نرمی بال شاپرک...بدن کوچیکشو ...گرفت تو آغوش خودش...کم کمک بوسه گرفت از اون لبای خوشگلش ...کوچولو غنچه لبهاشو گشود...مزه مزه کرد  و از اون گل یاس...شبنم صبح و مکید...چشاشو تو نی نی چشای مهربون مادرش گشود ....خندید و فریاد کشید:آی خدا... خدای خوب قصه ها...بالهام مال تو ...انگاری ما اینجا موندگار شدیم! ....




نوشته شدهدوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط مامان مريم

دلم برایت تنگ است ...

 بی تو نمیتوانم رویاهایم و زندگیم را سامان دهم . برای همه چیز تو دلم تنگ است ! برای چهره معصوم کودکانه ای که مامان هنوز حتی نمیدونه به چه شکلی هست ! برای چشمانت که حتی نمیدانم به چه رنگی خواهد بود . برای بینی تو که نمیدونم شکل بینی مامان میشه یا بابا ! برای لبهای کوچکی که مطمینم مثل لبهای مادر همیشه خنده بر آنها نقش خواهد بست .

برای دستهای کوچک تو که در دستانم بگیرم و با گرمی دستان مادر و فشردن آن در دستانت یاد بگیری ، گرفتن دستهای کوچک دیگری را در زندگی ات ...

و خلاصه برای تمام لحظه های با تو بودن و با تو زیستن دلم تنگ است .

برای بازیهای کودکانه و جست و خیزهاو شیطنت های مادر و فرزند ... برای خنده ها و قهقه های بلندی که از پس تمام شادیها و مواردی که تو را به ذوق می آورد پدیدار میشود .

آه ،عسلکم ! کاش میتوانستی بفهمی که هیچ چیز جز وجود تو و به دنیا آمدن تو مادر را تا به آن اندازه خوشحال نخواهد کرد .

چگونه بگویم که میخواهم تو باشی و بمانی برای همیشه ! نمیتوانم تو را حتی یک لحظه ، فراموش کنم و از یاد ببرم ...اما میدانم که تمام این حرفها را میفهمی و میشنوی !

پس مثل همیشه چشمهایم را میبندم و تو را در قلبم جستجو میکنم و مطمینم که مرا میبینی ، میفهمی و میشناسی !

دستانم را به سوی تو دراز میکنم و دستانت را در دست میگیرم و با بوسیدن این دستهای کوچولو و ارامشی که درآغوش مادر گرفته ای و به خواب عمیقی فرو رفته ای ،به خواب شبانه ام فرو میروم .




نوشته شدهیکشنبه سوم خرداد 1388 توسط مامان مريم

با سلام

دیروز یکی از دوستانم جمله ای رو در پاسخ به یه سوالی داد ُ که دلم نیومد نزارمش گوشه ای از وبلاگم :

با این عبارت : از اوپرسیدم مادر رو با چند کلمه توصیف کن :  اون که خودش مادر دو بچه است جواب داد ُ مادر یعنی اینکه کودک رو در آغوش بگیری و گرمای بدنت بره تو وجود اون و آروم بشه. واقعا حس غریبی داره وقتی که گریه کنه و بعد تو بغلت آروم بشه و با لبخندی ملیح به خواب خوش بره ....

و اما شما مادرای عزیزی که مطالب  این وبلاگ رو میخونین

 میشه برا من مادر رو در یک خط توصیف کنین ؟!!...

                                                                                      با تشکر مامان مریم




نوشته شدهسه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط مامان مريم

با سلام خدمت همه دوستان گرامي ، چه اونايي كه مادرهستن و چه اونايي كه از سر لطف به وبلاگ من سر ميزنند و نظر ميدهند .

چند روزه كه حس نوشتن ندارم و راستش نميدونستم چي بنويسم تا امروز كه با راهنمايي يكي از دوستان گلم تصميم گرفتم چند شعر قشنگ كودكانه رو برا كودك دلبندم بزارم . اميدوارم شما هم خوشتون بياد .

ني ني كوچولو

ني ني كوچولو مياره

البوم عكساشونو

ميبينه دونه دونه

عكس هاي توي اونو

ميبينه توي عكسي

مامان جونش عروسه

نشسته پيش بابا

ميخواد اونو ببوسه

داماد كيه ؟ باباشه

ني ني توپولو ميخنده

اما لجش ميگيره

زود آلبومو ميبنده

ميگه مامان نميخوام

تو بابا رو ببوسي

چرا نكردي دعوت

منو به اين عروسي

 

دست كوچولو پاكوچولو

گريه نكن بابات مياد

تا خونه همسايه ها

صداي گريه هات مياد

گشنه شدي شيرت بدم

تشنه شدي آبت بدم

تق و تق و تق

اين باباشه صداش مياد

گريه نكن تا بشنوي

صداي كفش پاش مياد

و اما اين شعر كه هيچوقت يادم نميره

آخه تنها شعر كودكياي خودمه كه خيلي دوسش داشتم

عروسك قشنگ من قرمز پوشيده

تو رختخواب مخمل آبيش خوابيده

ديروز مامان رفته بازار اونو خريده

قشنگتر از عروسك من هيچكس نديده

عروسك من چشماتو واكن

وقتي كه شب شد اونوقت لالا كن ...

تولدت مبارك

عروسك قشنگم

دخترك زرنگم

هنوز تو رختخوابي

آخه چقدر ميخوابي

پاشو تولدته

تولد خودته

عروسكم نازگلك

تولدت مبارك ... به اميد آن روزي كه واقعا بگم تولدت مبارك ...

و اما اين شعراز زبان كودكم ...

تو چشماي مادرم عكس خودم رو ديدم

چشماي مادرم رو تو دفترم كشيدم

مثل يه آيينه بود ، من اون تو پيدا بودم

اما آخه چطوري تو چشم اون جا شدم ...

دوستاي گلم شعرها زياد بود

اما من فقط از اين چندتا خوشم اومد ، برا ني ني كوچولوم گذاشتم .

اميدوارم وقتي اومد همشو به خاطر بسپاره ، اگه دوست داشت .!!

 




نوشته شدهدوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط مامان مريم
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.