کاش
همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون فریاد هم میزنم کسی نمیفهمد .
دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام .. سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست دنیا را ببین ...بچه بودیم از اسمان باران می امد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می اید !!
بچه بودیم دل دردها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ....هیچ کس نمیفهمد !!
واقعا چرا ؟!!
مسیحا جون اینو نوشتم تا روزی که خوندی و ازم پرسیدی مامانم اینجا منظورت چه فریادی بوده بهت کاملا توضیح بدم که این مطلب یعنی چه !!امیدوارم درک داشته باشی .
این فریاد میتونه خیلی مفهوم داشته باشه ...دلتنگی یا شکستن دلی یا عشق به هر چیزی و ...
خدایا بر سر بندگانت چه اومده که فقط به فکر منفعت و احوال خودشوننن و انساندوستی رو از یاد برده اند .
امروز صبح ۲۰ دی ساعت ۹ مسیحا رو برا چک ماهانه به بهداشت بردم . پسرک من تو دوماهگی به وزن ۶ کیلو و ۳۰۰ گرم رسیده و ۶۳(س) قد کشیده و کله اش ۴۱ (س) بزرگ شده
چند روز پیش یه بنده خدا حرفی بهم زد که حسابی دلم گرفت . بهم گفت خیلی بیکاری میشینی و تمام نکات زیز و درشت رو برا پسرت مینویسی . از کجا معلوم فردا که سواد خوندن و نوشتن فرا گرفت بشینه و این مطالب رو بخونه . اصلا شاید دوست نداشته باشه که تو تمام زندگیش رو برا همه نوشتی . با اینکه همیشه حاضر جوابم اما نتونستم چیزی بگم فقط اشک تو چشمام جمع شد . از اینکه خیلی از ادما فقط به فکر زندگی گذرا و سرسری هستن و عینکی به چشم زدن که فقط اونطرف عینک که به چشمشونه رو میبینن دلم گرفت . اما بعد بهش گفتم من این مطالب رو بیشتر برا دل خودم که چقدر انتظار اومدن فرزندی رو داشتم مینویسم و مطمعنم که اگر روزی پسرکم تونست بخونه ناراحت که نیست خوشحال هم میشه تازه من خیلی از مطالب زندگی مسیحا رو بنا به دلایل خصوصی بودن اینجا نمینویسم اما اونا رو وارد دفتر خاطرات مسیحا از تولد تا ۱۰۰ سالگی نوشتم و در پایان تا روزی که پسرکم درک و شعور پیدا کرد همراه مطالب وبلاگ مثل یک کتاب به چاپ میرسونم تا همیشه اونا رو داشته باشه اخه زندگی مسیحای من مثل زندگی هیچکس است . تک پسر است و یه هدیه خدایی مثل مسیح(ع) که در کالبد مردگان دمید و جان داد . در روح من و پدرش دمید و به ما شوق زندگی دوباره داد. به امید روزی که پسرک من خودش این مطالب رو بخونه و کاملا درک کنه چه من تا انروز باشم و چه ...فقط این رو بدون عزیز دلم این کوچکترین کاریه که میتونم برات انجام بدم . نوشتن خاطره تمام زندگیت .و اصلا هم برام مهم نیست که کسی چیزی بگه قربون دل کوچیکت مامان مریمت
با سلام
دیروز جمعه یعنی ۱۸ دیماه ۸۸ من و مسیحا و پدر به همراه عمو ها و زن عموهای مسیحا به علت مریضی مادر بزرگ مسیحا ( مادر بابایی ) تصمیم گرفتیم مامانی رو برای تازه کردن روحیه و شاد کردن به بیرون شهر ببریم که هم به ما خوش بگذره و هم اون هوایی تازه کرده باشه . البته با توجه به اب و هوای شهر ما این شروع بهار ه. چون تا بهار شهرهای دیگه شروع بشه ما بندریها باید فکر تابستان و کولر و گرما باشیم . پس الان بهار شهر ما شروع شده . سبزه ها تازه روییده و درختها کم کم جوانه زده و من یعنی مامان مریم همیشه این روزها رو خیلی دوس دارم چون دیدن سبزه های تازه روییده و جوانه درختها به هر شخصی که با چشم دل نگاه کنه شروع یک زندگی تازه است . یه جورایی شوق زندگی کردن درونت جوانه میزنه و دوس داری مثل همه درختها و سبزه ها که رویش جدید رو اغاز کردن تو هم از نو جوانه بزنی و رشد کنی . من دیروز کمی پسرکم رو درون سبزه ها چرخوندم و این حرفها رو تو گوشش زمزمه کردم تا فرداها یاد بگیره جوانه زدن و رشد کردن دوباره رو . هر بهارگرمی که پس از زمستون سرد میاد خونه تکونی کنه دلش رو و خالی کنه دل رو از کینه و دشمنی و نو و تازه بشه عین گلهای نرگس که تو منطقه ما تازه از زیر خاک جوانه زدن و مثل همه درختان سیب و هلو که کم کم شکوفه میکنن و دیدن اونا دل هر بیننده ای رو سر شوق میاره .
پس همیشه دلهاتون مثل درختها و سبزه ها سبز و شاد باشد . موفق باشیدو برقرار
گاهی کلمه ها انقدر ناتوان می شوند که سکوت میکنند....
اما ...
اما چشم ها انقدر توانا هستند که هر گز سکوت نمیکنند ...
مسیحای عزیزم شاید گاهی نتوانم با کلمات بازی کنم و قشنگترین جمله عمرم رو به پاس دوست داشتن تو بکار ببرم . اما این را بدان همیشه و تا چشمانم سویی دارد قشنگترین نگاهایم به توست و هیچوقت چشم از تو برنخواهم داشت . با تمام وجود دوستت دارم و تمام زندگیم را فدای تو خواهم کرد . شاید گاهی از فرط خستگی روزانه و مشکلات زندگی با کلمات تو را از خود برانم اما باور کن با چشمانم این خستگی را جبران خواهم کرد و در تاریکی شب که در خواب معصومانه فرو رفته ای با چشمانی پر از اشک این ندانم کاریهایم را جبران خواهم کرد . و با لبانم بوسه ای گرم تقدیمت خواهم کرد و انگاه ارام درون گوشت نجوا خواهم کرد که عزیزکم به خاطر بلند کردن صدایم برویت به خاطر خستگی و فشار زندگی مرا ببخش .
دوستدار همیشگی ات
مامان مریم ![]()
![]()
![]()
با سلام خدمت همه دوستان گل من و پسرم مسیحا
لطفا از این به بعد برای دیدن تصاویر جدید مسیحا به البوم تصاویر مسیحا درون پیوند های وبلاگ مراجعه کنید . با تشکر .مامان مریم ![]()
![]()

این متن رو جایی دیدم خوشم اومد از خودم نیست اما تمام حرف دلم به مسیحاست
تا روزی که خودش بتونه بخونه هر روز تو گوشش این حرفها رو زمزمه خواهم کرد .
هر روز که نگاهت می کنم نگاه معصومت مرا با خدا آشنا می کند . با وجود تو فقط امید به زندگی در وجودم نقش می بندد . از نفسهای توست که من نفس می کشم . صدای تپش قلبب کوچکت آرامش بخش قلب شکسته و تن خسته ام می باشد . کودکم . تک ستاره وجود من سعی کن با مادرمثل یک دوست باشی . قول می دهم در تمام سختیها و مشکلات در کنارت باشم . مسیحای من با دیده باز به اطرافیانت نگاه کن . نگذار رنگ پلیدی در وجودت ریشه اندازد . نگذار گرگهای انسان خو خودشان را در قلب و در زندگیت جای دهند . این دنیا دنیای امتحان و آزمایش است .زندگی اصلی ما در دنیای دیگری است .
نگذار در دنیای دو روزه ای که زنده ایم . مشکلات در وجودت حمله ور شوند . تو می توانی . می دانم و پی به وجود تو برده ام . تو باهوش و پر از انرژی هستی . سعی کن همیشه ازانرژیت در راه درست استفاده کنی. همانگونه که از همان کودکی در گوشت زمزمه کرده ام تو باید به درجات عالی برسی . اینبار دیگر نوبت توست که دست مرا بگیری و کمک من باشی . آری آن روز تنها آرزویم دیدن خوشبختی و موفقیت توست . دوست دارم فقط چشمانم را به روی هم بگذارم و آرام و راحت بخوابم . دیگر هیچ نگرانی از تنها گل زندگیم از تک ستاره وجودم نداشته باشم . آنقدر از تو مطمئن باشم و بدانم که از پس مشکلاتت بر می ایی . بدانم که آنقدر فهمیده و زرنگ شده ای که نمی گذاری در زندگی تورا به بازی بگیرند . آن روز روز خوشبختی من است .
زیبایم زندگی فقط مادیات نیست. فقط پول و آرایش و لباس شیک پوشیدن نیست . خدای زندگیت را هیچ گاه فراموش نکن. با او باش و بدان هرلحظه کنار توست . حتی مهربانتر از من و پدرت . همیشه پاسش بدار. هرلحظه که می گذرد در برابر درگاهش سجده شکر به جا آور. بدان که از اجدادمان نقل قول شده که شکر نعمت ، نعمتت افزون کند .
با سلام
امروز عصر یعنی ۹ دی ساعت ۴ عصر هوا کاملا صاف و افتابی بود . پس تصمیم گرفتم مسیحا رو همراه خودم بیرون ببرم و کمی شهر و خیابانها رو بهش نشون بدم . این اولین باری بود که همراه پسرم تنهایی بیرون میرفتیم . اول سری به بازار زدیم برای گلپسرم لباس جدیدی گرفتم بعد هم به داروخانه برای گرفتن شیر برا مسیحا و قطره ویتامینه رفتیم البته ناگفته نماند که مسیحای خوشخواب کل مسیر در خواب خوشی بسر میبرد و من فقط با عشق به چهره خواب او نگاه میکردم .
و بعد از کلی پیاده روی و روندن کالسکه سنگین مسیحا به خونه برگشتیم اما او هنوز هم خواب بود . الان ساعت حدودا ۱۰ شب است و دستان خسته من از روندن کالسکه و حالا تایپ خاطره اولین روز تفریح من و پسرم . البته تصمیم دارم فردا عصر ببرم و دریای ابی بندر رو بهش نشون بدم . پس تا روزی دیگر خدا پشت و پناه همه دوستان من و پسرم . سبز باشید . ![]()
سلام
گفته بودم عکسهای نمایش اماده شد میزارم اما متاسفانه هنوز اماده نشدهو من تصمیم گرفتم قبلش تمام کادو هایی که فامیل و دوستان تقدیمی مسیحا جون کردن براش بنویسم تا بعد ها که بزرگ شد از تک تک اونا تشکر کنه . قربون همه فامیل و خصوصا دوستای گل مامان و بابا
مامان مریم
در ضمن من همه رو خاله یا دایی یا عمو مینویسم همش خاله دایی اصلی نیستن مسیحا جون ۵ عمو و ۳ عمه دو خاله و یه دایی مهربون داره
۱- خاله مریم ( دوست مامان )یه شاسخین قزمز رنگ بزرگ خیلی خوشگل
خاله لیلا ( دوست مامان ) پتو و سرویس غذا خوری با شکلهای عروسکی اب رنگ
دایی کورش کالسکه سبز لیمویی که به قول بابا زانتیای مسیحاس
خاله حمیده یه قاب قران طلا که همیشه حافظ مسیحا جون باشه و شوهر خاله یه اسباب بازی خوشگل که از کیش برا مسیحا کادو اورده
خاله حبیبه سرویس خواب شامل تخت و کمد که هنوز حاضر نشده اخه شوهر خاله نجار کمی بدقولیه قرار بوده تا ۱۵ روزگی مسیحا حاضر کنه الان تو دو ماهگیه و همچنین مسیحا منتظر ![]()
پسر عموی مامان مسیحا یه دست لباس خوشگل ناز و یه اسباب بازی خوشگل
این از خونواده مامان حالا خونواده با با
د و تا عموی بزرگ مسیحا هر کدوم یه پتو و عمو کوچیکه یه ماشین کنترلی سبز رنگ بزرگ و بقیه عموها و عمه ها مبلغی پول
چند تا عروسک و اسباب بازی های جور واجور از دوستان و فامیل و بقیه همه وجه نقد که تا حالا شده ۳۵۰ هزار تومن البته جدا از پول مامان بزرگ و در اخر مرسی از همه دوستان و فامیل که زحمت کشیدند و ایشالله مسیحا جون بتونه گوشه ای از زحمات رو جبران کنه![]()
در ضمن نصف دوستان بابا و مامان و فامیل هنوز قدم رنجه نفرموده اند .![]()
![]()
روز هشتم محرم ساعت ۳ عصر مسیحا در نمایش شهادت کوچکترین یار حسین (ع) شبیه علی اصغر شد و به خوبی نقش ایفا کرد . پسرم در ۴۴ روزگی از تولدش بازیگر شد . البته عکسهای نمایش هنوز اماده نشده اما به دلیل قولی که دادم چند عکس رو اماده کردم تا بقیه عکسها حاضر شوند .
|
|
مثل اینکه قسمت مسیحا نیست که تا شب دهم در مراسم عزاداری شرکت کند . دیشب یعنی شب دوم محرم من همراه بابا و مسیحا به هیات عزاداری رفته بودیم به خاطر سرمای شدید هوا مسیحا کوچولو سرما خورد و امروز عصر یعنی ۲۸ اذر ساعت ۴ اون رو به مطب دکتر بردیم و همراه کلی دارو به خونه برگشتیم . و این شد اولین باری که مسیحا تو زندگیش سرما خورد و به دکتر مراجعه کرد . خانم دکتر از اسم مسیحا و پوشش لباس اون حسابی خوشش اومده بود و جالب اینجاست که وقتی وزن موقع تولد مسیحا رو که ۳ کیلو و ۲۰۰ گرم بود با الان در روز ۳۸ روزگیش یعنی ۵ کیلو و ۴۰۰ گرم مقایسه کرد به مامان مریم افرین گفت و گفت وزن بچهتون عالیه و من مغرورانه قیافه حق به جانبی به خود گرفتم و همونجا گلپسرم رو به خاطر همکاری با مامان برای تغذیه سالمش بوسیدم .
قربون دل مهربون همتون
مامان مریم
به نام خدای حسین (ع)
هر سال محرم که شروع میشد هر چه دعا و ثنا که بلد بودم با خودم زمزمه میکردم و اخر صفر با خودم میگفتم امسال هم دست خالی به سینه ام زد و ردم کرد..!!!
۸ سال از اول محرم تا اخر صفر این جملات رو با خودم تکرار میکردم و در اخر با یاس و نومیدی به زندگیم ادامه میدادم . بادیدن هیاتها و زنجیر زنی و عزاداری و کودکان و نوزادان شیرخوار که لباس سبز به تن داشتند و در بغل مادرهایشان به مراسمها می امدند داغ دلم تازه میشد ....و حسرت به دل میماندم و میگفتم خدایا میشود سال اینده من هم ....
اما امسال یعنی محرم ۸۸در این ساعت و در این لحظه یعنی عصر جمعه ۲۷ اذرساعت ۴ من به(مامان مریم ) به خود میبالم که بالاخره خداوند مهربانم ارزوی چندین ساله ام رو براورده کرد و واژه مقدس مادر را قسمتم نمود و این هدیه اسمانی یعنی مسیحا را به من عطا فرمود .
امسال محرم برای بابای مسیحا هم که هر ساله سخت مشغول مراسمات و نمایشهای تعزیه گونه است رنگ و بوی دیگری دارد زیرا ارزوی او نیز براورده شده و بالاخره شبیه کودک شش ماهه ( اصغر حسین ) را مسیحا برایش بازی خواهد کرد .
محرم وعزاداری و هیات و لباس سبز و.... لباس سبز مسیحا !!
اره لباس سبز مسیحا که من در روز چهارشنبه عصر از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر همراه دوستم اون رو برای عزاداری و نذر مسیحا اماده کردیم .
گلپسر من در محرم امسال کارها و برنامه های زیادی دارد ...
که یکی از انها شرکت در همایش شیر خواره ها است که به وقتش همراه عکس درون وبلاگش مینویسم .
پس در روز های اینده تا عصر عاشورا منتظر خبرهای جالبی از عزاداری مسیحا به عنوان یکی از کوچکترین یاران امام حسین در محرم ۸۸ باشید .
با تشکر مامان مریم
با سلام
امروز من برخلاف دیروز که دلتنگ بودم حالم خوبه و این مطلب رو وقتی دارم مینویسم که گلپسرم تو بغلم خوابیده اما خواب نیست چشم تو چشم من دوخته و زل زده ببینه مامانش چه کاری داره انجام میده . ساعت ۳ بابا از کار روزانه به خونه اومده و خسته و کوفته طبق عادت همیشگی چرت روزانه رو میزد که مسیحای شیطون نزاشت بخوابه و بابا البته نه با عصبانیت بلکه با خنده من و مسیحا رو از اتاقش بیرون کرد تا کمی بخوابد .منم از بیکاری و از روی ناچاری مسیحا رودر بغل گرفتم و به سراغ سیستم اومدم که هم برای امروزم چیزی نوشته باشم و هم مسیحا رو مشغول کنم تا بابا چرتش را بزند و بعد هم کمی پاچه خواری از طرف من و مسیحا خدمت اقای پدر که ما رو به گردش و تفریح به بیرون از خونه و در شهر ببرد اما الان حدودا ۴ و ۲۳ دقیقه عصر شده و پدر همچنان خواب !من مشغول نوشتن و چشمان مسیحا که دیگر تاب زل زدن به من را ندارد و کم کم خمار خواب است . هوا هم سردیش رو به ازدیاد است و مطمعن شدن من از پشیمانی پدر از بیرون بردن ما و بلاتکلیفی من که الان حدودا دو هفته میشود که بخاطر اقا مسیحا نتوانسته ام به پیاده روی عصرهای زمستان که همیشه عاشقشون بودم برم .
اما بیخیال فعلا عشقه مسیحا کوچولوی خوشگل که الان دیگه تو بغلم پستونک به دهن کاملا به خواب رفت . خوب بخوابی عزیز دلم ...![]()
با سلام
نمیدانم چرا اما این پست رو میخوام برا خودم بنویسم .تا فرداها شاید مسیحایم بخواند و بداند که زندگی انسانها با یک یا چند ارزو تمام نمیشود ...وزندگی همیشه به وفق مراد نیست یعنی هستن کسانی که نگذارند زندگیت خوب پیش رود ...
همیشه فکر میکردم با امدن کودکم حالا چه دختر یا چه پسر زندگیم شیرینتر از همیشه میشودو همینطور هم شده اما امروز با داشتن گلپسرم مسیحا که تمام زندگیم شده و فرصت سر خاروندن هم ندارم باز هم دلتنگم و دلگیر اما خسته نیستم از زندگیم و باز هم مثل همیشه هستم و نمیبازم بلکه ان را میسازم ! فقط کمی دلگیرم نمیدانم دلگیر از چه کسی فقط میدانم دلگیرم و این را میدانم که زندگی همیشه انطور پیش نمیرودکه ما انسانها میخواهیم . و من امروز دلگیرم ودلتنگم سخت !. اما گلپسرم! با تمام سختیهاو فشارهایی که در زندگی بر تو وارد می اید همیشه دنبال نقطه شاد و جذاب و زیبایی بگرد که غبار خستگی و دلتنگی را از تنت بیرون کند . همچنانکه من یعنی مامان مریم امروز و در این ساعت یعنی حدود ۴ بعد از ظهر با دیدن و تماشای خواب ارام همسرم و معصومیت مسیحا که اون هم در کنار پدر به خواب رفته و شیرینی لبخند را بر چهره ام نمایان میکند به دلتنگیم پایان میدهم .ودر اخر ازتو فرزندم میخواهم که هر وقت دلگیر و خسته و بی پناه بودی قبل از هر چیز و هر کس بدان که من و پدر با اغوش باز پذیرای تو خواهیم بود . فدایی همیشگیت
مامان مریم![]()
عزیز دلم امشب ساعت ۱۲ به بعد یه ماهه میشی . یعنی اینکه یک ماه از زندگی قشنگت تو این دنیای پر از زیبایی سپری شد و خوشحالم که تو این یه ماه زندگیت رو هدر ندادی ... کارهای زیادی انجام دادی شاید از نظر خیلیها این کارها عادی به نظر بیاد اما برا من خیلی باارزش اند . دو سه تا از کارهات رو وقتی هنوز به دنیا نیومده بودی خیلی نگران بودم که نتونی از عهده اش بربیای اما تو پسرک قهرمان من به راحتی از پسشون براومدی مثل افتادن ناف و ختنه و به راحتی کنار اومدن با مامانت که باورم نمیشد بتونی راحت منو بپذیری .
با سلام
دو روز قبل یعنی دقیقا ۱۴ اذر ۸۸ ساعت ۵ عصر گلپسر من مرد کاملی شد .!
اها هنوز متوجه نشدین نه ؟خوب الان بیشتر توضیح میدم . طبق ایین و سنت ما ایرانیها ما یعنی من و باباشب عید غدیر پسرمون رو به کلینیک شهر (امام خمینی)بردیم و مراسم مخصوص ختنه رو توسط پزشک (دکتر منصوری)انجام دادیم و بدین ترتیب بود که مسیحای ما مردیش کامل شد . به همین راحتی
البته شب اون اتفاق کلی گریه کرد و من و بابا تا صبح بیدار بودیم و به پسرکمون که از این کار شرمنده و خجل شده بود و گریه سر داده بود میخندیدیم . نگین چه پدر و مادر بیرحمی ها نه! این خنده ای که گفتم از سر شوق بود که پسرمون از یک کار سخت دیگه مثل افتادن ناف سربلند بیرون اومده . حلاصه این بود ماجرای مرد شدن مسیحا . الان ۴۸ ساعت از اون ماجرا گذشته و حال اقا مسیحا کاملا خوبه و دیگه شرمنده و خجالت زده هم نیست و به خواب خوشی فرو رفته . مبارکت باشه گلپسرم اقا مسیحا . ایشاله مراسم دامادیتو تو این وبلاگ بنویسم ![]()
نام حضرت عيسي (ع ). (ناظم الاطباء). لقب حضرت عيسي (ع ). (آنندراج ). المسيح . مسيح . صاحب غياث آرد: در قرآن مجيد لفظ مسيح واقع است ، پس زيادت «الف » تصرف فارسيان باشد و در رساله معربات نوشته که مسيحا معرب «مشيخا» است به معني مبارک در زبان سرياني (آنندراج ). ازعبري مِسحا و سرياني مِسيحا به معني مدهون و مدهن . (يادداشت مرحوم دهخدا). صاحب فرهنگ نظام مي نويسد: همان «مسيح » است و «الف » آخر علامت تعظيم است در فارسي مثل صائبا و صدرا و طالبا - انتهي . اما اين گفته قابل تامل است ، زيرا رواج الحاق الف تعظيم به اسماء متاخر است در حالي که استعمال لفظ مسيحا قدمت بسيار دارد. رجوع به مسيح و عيسي (ابن مريم ) شود:

همي گفت باژ و چليپا بهم
ز قيصر بود بر مسيحا ستم .
فردوسي .
به جان مسيحا و سوک صليب
به داراي ايران و مهر و نهيب .
فردوسي .
ز دين مسيحا برآشفت شاهسپاهي فرستاد بي مر به راه .
فردوسي .
زنده به سخن بايد گشتنت ازيراکمرده به سخن زنده همي کرد مسيحا.
ناصرخسرو.
تو مومني گرفته محمد رااو کافر
ناصرخسرو.

بينا و زنده گشت زمين زيرا
باد صبا فسون مسيحا شد.
ناصرخسرو (ديوان چ دانشگاه ص 339)
آن آتشين صليب در آن خانه مسيحبر خاک مرده باد مسيحا برافکند.
خاقاني .
چون خاتم ارنه ديده دجال داشتيپس زآن نگين لعل مسيحا چه خواستي .
خاقاني .
به روح القدس و نفخ روح و مريمبه انجيل و حواري و مسيحا.
خاقاني .
خاک شده باد مسيحاي اوآب زده آتش سوداي او.
نظامي .
گازري از رنگرزي دور نيستکلبه خورشيد و مسيحايکيست .
نظامي .
حياتش با مسيحاهم رکاب استصبوحش تا قيامت در حساب است .
نظامي .
آن مسيحا مرده زنده ميکندوآن يهود از حقد
مولوي .
ميرود بر راه و در اجزاي خاکمرده ميگويد مسيحا ميرود.
سعدي .
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايدديگران هم بکنند آنچه مسيحا ميکرد.
حافظ.
گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلکاز فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو.
حافظ.
-مسيحادل ; که دلي مانند مسيح (ع ) دارد. روشن . روشن بين . عاقل . فرزانه:
بنگر که در اين قطعه چه سحر همي راند
معتوه
خاقاني .
-مسيحادم ; مسيحانفس . مسيح نفس . مسيح دم . کنايه از حيات بخش و محيي . کسي که نفس او مانند حضرت عيسي مرده را زنده ميکند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مسيحانفس و مسيح نفس شود:
زلفش چليپاخم شده لعلش مسيحادم شده
زلف و لبش با هم شده ظلمات و حيوان ديده ام .
خاقاني .
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند.
حافظ.
-مسيحانفس ; مسيح نفس . حکيم حاذق و مرد صاحب دل و مستجاب الدعوة. (فرهنگ نظام ). مسيحادم . (ناظم الاطباء). حکيم دانشمند و حاذق را گويند. (آنندراج ):
همه بيمارنوازان مسيحانفسند
مدد روح به بيمار مگر بازدهيد.
خاقاني .
در صدر بلاغت ارچه ما دسترسيمدر عالم نطق ارچه مسيحانفسيم .
سعدي .
مژده اي دل که مسيحانفسي مي آيدکه ز انفاس خوشش بوي کسي مي آيد
حافظ.
و رجوع به مسيح نفس و مسيحادم شود.
-مسيحاوار ; مثل مسيحا. مانند مسيح . چون حضرت عيسي (ع ). که رفتاري مانند عيسي دارد:
مسيحاوار در ديري نشيند
که با چندان چراغش کس نبيند.
نظامي .

اولین وسایلی که برا مسیحا جون خریداری شد توسط مامان مریم بود که در تاریخ ۴/۵/۸۸ بود البته پول از جیب بابایی
و اما مهمترین مطلب تحویل مسیحا به بابا و مامان بود که در چهار شنبه ۲۰ ابان ۸۸ ساعت ۴۵/۱ دقیقه ظهر بود که فکر کنم بهترین ساعت برا هر سه شون تو تمام کل زندگیشون بود . بابا و مامان و مسیحا ...
و دقیقا ۱۵ دقیقه بعدیعنی ساعت ۲ ظهر مسیحا از فرط گرسنگی نزدیک بود انگشت مامانو همراه شیشه شیر بخوره که این اولین بار و اولین غذایی بود که مسیح مثل هر نوزاد دیگه نوش جون میکرد . و شیرینترین لحظه برای مامان مریم بود که مقدار ۱ پیمانه شیر همراه ۱ سی سی اب بود که بعد از خوردن به خواب عمیقی فرو رفت . نوش جونت گلپسرم و خوابهای خوب ببینی ![]()
اولین بارانی که مسیحا با چشمهای قشنگش تماشا کرد ساعت ۷ صبح روز ۲۷/۸/۸۸ بود که تو بغل مامانمریم از پشت شیشه بود .
اولین کادو مبلغ ۱ میلیون تومن پول بود که توسط مامان بزرگ تقدیم شد به مسیحا ... مرسی مامان بزرگ زنده باشی ![]()
![]()
و اما سختترین کار این نی نی با مزه افتادن نافش بود که در تاریخ ۲۸/ ۸ /۸۸ ساعت ۱۵/۱۱ دقیقه صبح خونه خاله جونش بود که کلی مامان مریم رو به ذوق اورد که بالاخره پسر جونش تونسته از عهده کاری بربیاد
البته بدون درد و خونریزی
قربون پسر گلم برم الهیییی خسته نباشی مامان جونم ![]()
گلپسر تاج سر قند و عسل شکر پنیر جیگر طلا تولدت مبارک
مسیحا کوچولوی ما در ۲۰ ابان ۱۳۸۸ متولد شد و چشمان قشنگ و معصومش را در شهری باز نمود که دارای ساحلی ارام و زیبا و مردمانی گرم و مهربان و تابستانی گرم و مرطوب و زمستانی کوتاه اما سرد که این میشود محل تولد این عزیز جیگر طلا ...و مسیحا کوچولوی ما میشه یه پسر بندری بانمک و جذاب الهی قربونش برم ![]()
به نام خدا
با سلام
خیلی وقته که من به دلیل تولد نی نی گلم نتونستم بیام و براتون مطلب جدید بزارم اما بالاخره هر چی بود تموم شد و من به ارزوم رسیدم و اما مطلب مهمی که میخوام بگم اینه که من ۹ ماه منتظر اومدن یه دخترکی بودم به نام یوکابد اما کار خدا رو میبینین نوزاد ما همه رو غافلگیر کرد و مسافر کوچولویی که بعد از سالها انتظار اومدنش رو میکشیدیم گلپسری از اب در اومد به نام مسیحا
و این پسرک شیطون بلا سونوگرافی و دکترها و خلاصه همه رو غافلگیر کرد و بدین ترتیب در روز چهارشنبه ۲۰ ابان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳ و ۱۵ دقیقه بعد از ظهر متولد شد .
نترس
زيرا كه من بهای آزادی تو را پرداختم .
من تو را به نام صدا زده ام .
تو مال من هستی
هنگامي كه از آبهاي عميق عبور ميكني ، من مراقب تو هستم .
هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد ، نخواهم گذاشت كه غرق بشوي .
هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور ميكني شعله هاي آن تو را نخواهد سوازند .
زيرا من فرشته مقدس و نگهبان همیشگی تو از طرف خالقت هستم .
تمام دنيا را فداي تو ميكنم
زيرا تو براي من گرانبها و عزيز هستي
تو را دوست دارم .
- باید همواره و به خصوص در زمان رفتار تنبیهی، به او بفهمانید و در عمل نشان دهید که مانند همیشه دوستش دارید. ولی آن «رفتار» بهخصوص او را دوست نداشتهاید؛ پس اگر به دلیل رفتار ناپسندش میخواهید او را از تماشای تلویزیون محروم کنید، بهطور حتم مودبانه و به آرامی بگویید:
«خیلی متاسفم که نمیتوانم بگذارم تلویزیون ببینی»
2 - در فرصتهای مناسب و با عطوفت به او بگویید که کدامیک از کارها و رفتار او را نمیپسندید و کدامها را درست و پسندیده میدانید؛ آنگاه از خودش بخواهید که بگوید دربارهی «تغییر رفتار ناپسندش» چه پیشنهادی دارد و چهطور میتواند این کار را عملی کند.
3- شما الگوی کاملی برای بچهها هستید؛ بنابراین هر لحظه و هر زمان مواظب کارها، رفتار، گفتار و عقاید خود باشید.
فرزندان در آینده هر چه بشوند، نتیجهای مستقیم از رفتار و کردار گذشته و حال خود شما خواهند بود و در این باره مسوولیت، بهطور کامل با شماست و نه هیچکس دیگر، حتی خودش.
4 - انتظارها و رفتار خود را متناسب با سن بچهها تنظیم و تثبیت کنید. به عنوان نمونه، از نوجوان خود باید انتظاری متفاوت از دیگر بچههای بزرگتر یا کوچکتر خود داشته باشید و احترامی متناسب با سن و شان او نشان دهید؛ اگر چه این احترام باید نسبت به بچههای کوچکتر هم وجود داشته باشد.
5 - وقتی متوجه شدید که فرزندتان برای جلب توجه شما و دریافت «توجه منفی» کار نامناسب یا حرکت نادرستی میکند، در آن لحظه به هیچوجه به او توجه نکنید و بیاعتنا بمانید؛ اما مراقب باشید که به محض نشان دادن رفتاری مثبت، صددرصد به او محبت و توجه کنید.
6- بسیاری از پدران و مادران تصور میکنند که به دلیل رفتار نامناسب بچههاست که کنترل خود را از دست داده و به اصطلاح از کوره در رفتهاند؛ این تلقی اشتباهی است؛ چرا که در واقع به این دلیل عصبانی شدهاید که کنترلی بر رفتار خود ندارید و سررشتهی عملکردتان در دست خودتان نیست.
در لحظههای عصبانیت، دوستانه و بدون ابراز هر گونه خشم و عصبانیت در رفتار یا چهره، بیدرنگ محل را ترک کنید، نوشیدنی خنکی بیاشامید، نفس عمیقی بکشید و با خودتان در این باره صحبت کنید که چگونه میتوانید ناراحتی، خشم و عصبانیت خویش را نشان ندهید.
این یک اصل کلی و دائمی است که: «اگر کنترل خود را در دست خود نداشته باشید، فرزندتان به سرعت کنترل رفتار شما را به دست خواهد گرفت و از این بازی (عصبانی کردن شما)، لذت خواهد برد.» بنابراین، مرتب سعی خواهد کرد شما را در این چاله بیندازد تا سرانجام در برابر او تسلیم شوید.
7 - تغییر رویهی فرزند شما، همزمان با تغییر رفتارهای شما، اما به شیوههایی که در بالا گفته شد، به تدریج صورت گرفته و به طور قطع، تغییر خواهد کرد؛ اما این روند، یک شبه نیست و احتیاج به صبر، حوصله، گذر زمان و داشتن نقشه و برنامه از سوی شما دارد. جلسههای خانوادگی داشته باشید و با همدیگر مدام گفتگو کنید. در کلاسهای «موثرسازی پدر و مادر» که از سوی مشاوران روان کاو تشکیل میشود، حضور یابید و روشهای جدید تربیتی را بیاموزید.
باسلام
این مطلب رو جایی دیدم خوشم اومد گذاشتمش توی وبم ...
دنیای بچگی خیلی قشنگه دنیای بی خیالی که تا چشم به هم میزنیم تموم شده گر چه بچه های امروز به نظر میاد مدت بیشتری تو بچگی میمونن اما نسل ما خیلی زود مجبور شد بزرگ بشه
بچه ها هم تفاوت های زیادی با هم دارن حتی بچه هایی که تو یه خونه به دنیا میان بعضی هاشون خیلی ضعیفن بعضی ها خیلی نازک نارنجی اند بعضی ها هم خیلی قوی هستن به نظر من این بستگی به موقعیت بچه تو بدنیا اومدن داره اما چیزی که تقریبا" بیشتر مواقع می بینیم اینه که بچه های وسط تو خانواده ها قوی تر از بچه های اول و آخر هستن مخصوصا" بچه های دوم خانواده
اما هر چی که باشه دنیای بچه ها خیلی ساده و بی شیله پیله است که دلمون براش تنگ میشه
در دنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولی در دنیای بزرگتر ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم بازنده است.
پیش بچه ها دروغگو دشمن خداست ولی پیش بزرگتر ها دروغ مصلحت امیز اشکالی نداره .
بچه ها خیلی راحت نشون می دن که دوست دارن همیشه با کی باشن و از کی بدشون می اد ولی بزرگتر ها در بعضی مواقع کسانی رو که دوست دارن پیش اونها باشن خرد می کنن و برای حفظ منافع با کسی می رن که می دونن از اون بدشون می اد .
بچه ها حتی با گرفتن یک توپ یا سیب خوشحال می شن ولی بعضی مواقع اگه دنیا رو به بزرگتر ها بدی لذت زیادی نمی برن .
بچه ها در عالم خودشون سرشون بره حرفشون نمی ره و بعضی از بزرگتر ها حرف 5 دقیقه قبل رو گویا تکذیب می کنن .
بچه ها خدا رو مهربونترین و دوست داشتنی ترین و بهترین می دونن ولی بزرگتر ها البته گاهی خدا رو بی رحم می دونن.
هر چي نشستم فكر كردم امروز چيزي برا نوشتن يادم نيومد ، بنابريان تصميم گرفتم چند تا لالايي از يه كتاب برانی نی گلم بزارم ...
لا لا لا لا گل بادوم
لالا مي گم بخواب آروم
اگه بالش برات سفته
بذار سر روي اين زانوم
اگه جات سرده يا تنگه
به روي سينه ام جا هست
اگه من هم كم آوردم
دو تا دستهاي با با هست
لا لا لا لا گل رعنا
بخند اي غنچه زيبا
بدون رنگ و بوي گل
نداره زندگي معنا
گل مامان و بابا باش
كه ما پروانه ات باشيم
بگرديم دور تو هر روز
هواي خانه ات باشيم
لالا لا لا گل گلدون
لا لا كن با لب خندون
الهي خالي از لبخند
نشه يك لحظه لب هامون
شبها وقتي كه ميخوابي
مي آد بالا سرت بابا
مي چينه از گل رويت
يه دونه غنچه زيبا
لا لا لا گل صد پر
توي لونه دو تا كفتر
يكي ماده ست يكي هم نر
مي شن با هم زن و شوهر
دو تا تخم سفيد دارن
كه ني ني كفتره توشون
ميگن بق بق بقو تا زود
بيان از توي تخم بيرون
لالا لا گل چايي
تو ني ني خوشگل مايي
چه شيريني ! عزيز من
مگه قند و مربايي
به زنبور عسل گفته م
نياد اينجا گلم خوابه
اگه ويز ويز كنه امشب
گلم راحت نميخوابه
برگرفته از كتاب لالاي هاي ني ني كوچولو ، نوشته ناصر كشاورز
ني ني خوشگلم اگه زودتر بيايي و مامانو از تنهايي در بياري مامان تا خود صبح حاضره برات از اين لالاييها بخونه تا تو آروم تو بغلش به خواب بري ...
عزيز دل دل برايت تنگ است ...دوستت دارم
زندگي اوج رسيدن به فرداي ست كه تو به آن نياز داري ...
کودک قشنگم !
زندگي همان فرداي ست كه با تمام وجود براي تو خواهم ساخت.
فرداي تو بايد سرشار از عشق و شور و هيجان باشد . سرشار از لطف و مهرباني و دوست داشتن ..سرشار از انسانيت و انسان ماندن ..
براي رسيدن به اين فردا به زندگي كردن نياز داري و براي رسيدن به اين زندگي به يك يار و همراه فداكار ، به يك فرشته به نام مادر ...
و من به عنوان مادر حاضرم با تمام وجود ، تمام سختيها را به جان بخرم و تو را در اين راه ياري نمايم ...
آنچه آموخته ام از خوبيها و بديها ، دوستيها و دشمنيها ، از عشق و نفرت ...و خلاصه همه و همه را به تو ياد ميدهم ..
در تمام اين مسير هميشه و در همه حال همراه و مواظبت خواهم بود تا در چنگال انسانهاي گرگ صفت و طماع گرفتار نشوي ...نرنجي و كسي را نرنجاني و از همه مهمتر در زندگيت مغرور نشوي و مهرباني و گذشت را پيشه راهت سازي تا به مقصد رسي .
آرزويم همه اين است كه فردايي پر از عشق و اميد داشته باشي ...
عشق به پدر و مادري مهربان و فداكار كه حالا ديگر تو شده اي تكه اي از وجود آن دو و شايد تمام آن دو نفر ...
و اميد به اينكه روزي بزرگ شدن و قد كشيدن تو را ببينند و شكر گذار آن دو باشي ...
و اما در آخر وقتي كه من (مادر ) تمام اين درسها را به تو آموختم و مطمئن شدم كه يك به يك آنها را در زندگيت به كار گرفتي تو را رها مي سازم ، ولي اين را بدان كه در اين رها ساختن هيچوقت نميتوانم از اشكهايم براي تو بگذرم ... با تمام اين حرفها تو را رها ميسازم و اصلا نيازي نيست كه در رسيدن به اين فردا به من و عشق من به خودت بيانديشي اما تمام زندگيم ! اگر در اين را به بن بست رسيدي دوباره به سوي من باز گرد كه قلب مهربان من هميشه و در همه حال فقط و فقط براي تو مي تپد و آغوش گرمم فقط تو را مي طلبد ...
دوستت دارم و دلم سخت برايت تنگ است ...
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید، میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندوهر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .
کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز كند
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید .
خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی
از اولين زمزمه هاي ورود يك عضو جديد و نازنين به جمع خانواده يكي از مسايل مهمي كه توجه والدين رو به طرف خود جلب مي كند فراهم كردن لوازم مورد نياز و آماده كردن اتاقي براي نوزاد مي باشد. تخت، كمد ، قفسه ، مبل راحتي براي نشستن مادر و شير دادن؛ عمده وسايل مورد نياز اتاق نوزاد هستند كه با استفاده از طرح ها ي زيبا در پرده، چراغ خواب، سرويس منسوجات خواب ، ديوار، زير انداز كف و … كامل مي شوند.
در اينجا نمونه هايي متنوع براي فراهم كردن و آراستن اتاق نوزاد دختر و پسر را مشاهده مي كنيد كه بسته به بودجه ، امكانات وسليقه شما قابل اجرا هستند.






متخصصین کودکان معتقدند که اولین سال های زندگی کودک اولین سال های یادگیری است.شما برای تحریک کودک یا نوزاد نوپایتان نیازی به موزیک کلاسیک نوارهای زبان یا کارت های رنگی براق ندارید.بهترین وسیله یادگیری خود شما هستید.حرف بزنید. اواز بخوانید.کتاب بخوانید و با همدیگر بخندید.این همه ی ان چیزی است که بهتر است هر روز انجام دهید اما بعضی وقت ها فکر کردن به راه های جدید برای تشویق و تحریک کوچولویتان سخت است به خصوص بعد از یک بی خوابی شبانه برای ارام کردن گریه اش که این کار را سخت تر نیز می کند.اما 50 راه علمی و سرگرم کننده ی ما الهام بخش شما خواهد بود.
1-با او تماس چشمی داشته باشید.
2-پر حرفی نکنید.
3-تا حد امکان از شیر خودتان به او بدهید.
4-برای او زبان درازی کنید.
5-اجازه دهید خود را در ایینه ببیند.
6-شست پایش را قلقلک دهید.
7-تفاوت یا نا برابری خلق کنید.
8-او را نیز در انچه که می بینید سهیم کنید.
9-با لحن کودکانه با او حرف بزنید.
10-ترانه ای بخوانید.
11-زمان تعویض لباس فرصت مناسبی برای اموزش است.
12-برایش زمین بازی شوید.
13-با هم به خرید بروید.
14-عملکرد خیلی چیزها را به او نشان دهید.
15-او را شگفت زده کنید.
16-قاپیدن پارچه ها.
17-کتاب بخوانید.
18-با او دالی بازی کنید.
19-حس لامسه اش را تحریک کنید.
20-به او فرصت استراحت بدهید.
21-البوم خانوادگی بسازید.
22-اجازه دهید با غذایش بازی کند.
23-اسباب بازی هایش را جمع کنید.
24-تمرین بازی سه کارت نوعی بازی معروف مکزیکی(جستجوی اجسام)
25-یک میدان بازی شبیه تمرینات نظامی بسازید.
26-دنبال بازی کنید.
27-از رهبری اش پیروی کنید.
28-برایش شکلک در اورید.
29-کمک کنید تا بر تجاربش بیفزاید.
30-داستان های بلند تعریف کنید.
31-کتاب باغ وحش بسازید.
32-بعضی وقت ها اجازه دهید ریاست کند.
33-او را در مرکز توجه قرار دهید.
34-همه چیز را بشمرید.
35-زمانی که برایش داستان تعریف می کنید بهترین زمان یادگیری است.
36-تلویزیون را هنگام صحبت با او خاموش کنید.
37-چشم اندازش را تغییر دهید.
38-به او ابراز احساسات کردن را بیاموزید.
39-بازی حافظه با یک سری عکس ها.
40-در باران بازی کنید.
41-حشرات را شکار کنید.
42-با او شوخی کنید.
43-لباس بپوشید.
44-درباره ی حجم و اندازه ها با او حرف بزنید.
45-عینک رنگی بزنید.
46-در کارهایتان از او کمک بگیرید.
47-کتابخانه رفتن را برای او جالب کنید.
48-برای او نشانه هایی بگذارید.
49-اسباب بازی های قدیمی اش را از انبار در اورید.
50-درباره احساسات روزانه اش با او حرف بزنید.
برای تو نوشتم......
نامه ای زیبا از ویکتور هوگو
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان ماندن اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...








