تبليغاتX
دل نوشتهاي من و كودكم

دل نوشتهاي من و كودكم
مدتی ست که فاصله نوشتنم طولانی شده و مثل روزهای قبل برایت نمی نویسم و همه اینها بر می گردد به بزرگ شدن تو و شیطنتهایت که دیگر کمتر وقتی برایم می ماند برای نوشتن ! اما این را بدان اگرم وقت نوشتن نداشته باشم هر روز توی ذهنم این حرفها و کلمات رو زمزمه میکنم !همین حرفها را که الان کمی از آنها را روی کاغذ دوباره مینویسم تا روزی که خودت بتونی اینهارو بخونی .از تو می نویسم !از حرفهای شیرینت  و کلمه های  درهم و خنده دارت .....از دقت و توجهت به کارها و رفتار اطرافیانت ....از ابراز احساسات کودکانه ات ...از محبت و مهربانیت به من و پدرت ...از شجاعت و بی باکیت در بازیهای دسته جمعی کودکانه و ترس نداشتنت از بلندی ...از رفتن به روی هر بلندی مثل میز و نردبان و  ذوق و شوق کودکانه ات ودست و جیغ و هورا کشیدنت و اینکه اعلام میداری من یه پسرم و قهرمانم و از هیچ چیزی نمیترسم و نمی لرزم ... بهتر است بگویم ذوق و شوق پسرانه ات ...

قهرمانم !مسیحای نفسم !تمام دنیای من جمع شده در چشمان ریز کوچولوی پر از خنده و مهربانت ...

چشمانی که گاهی در جمع فامیل مثلا خجالت میکشد و به طور قابل توجهی شیرین به پایین مینگرد و زیر چشمی نگاه بقیه فامیل  را دنبال میکند .و با انگشتان دستان کوچولیت بازی میکنی .!

گاهی شیطنتهایت مرا وادار میکند که زیر لب گاهی با عصبانیت خدا را مغرورانه شکر کنم به خاطر وجودت !

شیرین کاری جالب جدیدت هم  این است که به گل و گلدونهای خونه دست میزنی و تا من میگم شاپرکه گفت : بلند میگی نهنهنهنهنهنه و دستت را تکون میدی که یعنی دست به گلا نمیزنیم و بعد چند بار میگی دُله  یعنی اینکه این گله ! و قشنگه و خوشبو ! 

پسرم ! عزیز دلم برای این همه خوشبختی که به من ارزانی داشته ای از تو ممنونم و اما پاداش من به تو به خاطر این همه خوشبختی که به من هدیه نموده ای ، فراهم کردن اسباب همان فردایست که در هنگام تولدت با تمام وجودم  به تو قولش را دادم، که برایت فردایی بسازم سراسر شور وشادی و امید. و خودخواهانه به خود میبالم که تا کنون در این مسیر با توکل به خدای مهربانم و کمک و یاری پدرفداکار و زحمت کشت  موفق و سربلند بوده ام و آرزویم همه این است که تا آخر عمرم و تا رمقی دارم بتوانم در این مسیر موفق باشم .

آمین یا رب العالمین

مسيحا - picture 88

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 13:32 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام خدمت همه دوستای گلم و شرمندگی که دیگه مثل قبل زود به زود نمیام و خاطره نویسی کنم آخه این پسرک قند عسل منو تمام وقت برا خودش میخواد و ابدا اجازه هیچ کار دیگه بهم نمیده .!

و اما کمی از این شیرین عسل و کارهای جدیدش بشنوید که تازه گیها دیگه کاملا خوندن کتاب رو یاد گرفته و همینکه میگم بدو برو کتابهاتو بیار با هم بخونیم با ذوق و شوق  سراغ کتابخونه میره و کتابها رو میاره و کمو بیش خودش صفحه به صفحه جلو میره و با توجه به تصاویر اینجور میخونه :

آب : آب

هان : ماشین آتش نشانی

عامو : عمو ُ مرد اتش نشان

ماما: خانم معلم

کاکو : اره نجاری و یا همون چاقو

خوکار : خودکار و مداد

نی نی : نی نی

دایی : مهندس ساختمان

عامو : عمو و یا پلیس سر چهار راه

انا : انار

آبی : باران

جوجو : مرغ و جوجه

مو : موز

و خلاصه صفحه به صفحه جلو میره و تند تند همین کلمات رو با توجه به تصاویر تکرار میکنه و در آخر کتاب رو میبنده و یه دست قشنگ هم به افتخار خودش میزنه . تو خیابون و کوچه حتما باید از رو آخ رد بشه آخ همون  سرعت گیر های  وسط خیابونه ! که حتی تو حیاط هم موقع دوچرخه سواری حتما برجستگی با شیلنگ آب و یا هر چیز دیگه درست میکنه و بعد با دوچرخه روی اون رد میشه و بلند میگه آخ !!!!! یعنی من از روی سرعت گیر رد شدم و شاید براتون جالب باشه حتی موقع پیاده روی من و مسیحا ُ منو وادار میکنه که از این طرف خیابون به اون طرف از روی سرعت گیر وسط خیابون رد بشیم حالا دیگه بدون توجه به چشمهای حساس مردم که مثلا بگن این مامان و پسر چرا اینجور از خیابون رد میشن تازه جالبتر اینه که عین خط عابر پیاده یه بار منو وادار میکنه از رو سرعت گیر برم و دوباره یه بار همون مسیر رو برگردم و کلی هم ذوق میکنه !! مسیحاست دیگه !! هیچ کاریش نمیشه کرد فقط اینکه در اکثر موارد با اون باید همراه بشین تا دنیاش رو درک کنین !و ناگفته نماند که اسم اکثر ماشینها هم بلد شده مثلا ماشین آتش نشانی رو هرجا ببینه با انگشت نشون میده و یکی دوکلمه از دهنش در میاد که مثلا بگه این ماشین رو میشناسم و یا اتوبوس رو با کلمه دت تلفظ و نشون میده موتور و دوچرخه رو هم همینجور هواپیما و امبولانس و خلاصه کلی تو خیابون با ماشین ها سرگرمه . !تازگیها هم حدود ۲ تا ۳ ساعت بدون استراحت توی تاب میشینه و حتی گاهی صبحانه هم همونجا میل میکنه و وقتی میگمش خسته نیستی بلند داد میزنه نه نه نه ! و همین جور من بیچاره باید تاب تاب بدم !!!

 

 

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 15:37 ] [ مامان مسیحا ]
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

من سرسپرده هستم تا مرز دل سپردن

با یک اشاره تو حاضر برای مردن

مسیحای نفس تولدت مبارک

 

فقط خدا خودش میدونه برای گرفتن چند تا عکس درست و حسابی چه بلاهایی سرمون در اوردی و چه شکلکهایی از خودمون در اوردیم و اخرش هم تو دوربین نگاه نکردی و سرگرم اتیش بازی و شیطنتهای خودت بودی . !!!!

بهر حال دوسالگیت مبارکت باشه جیگر طلا . دویست ساله بشی عزیز دلم . تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 21:57 ] [ مامان مسیحا ]
همیشه به یاد داشته باشیم که گاهی نامه نوشتن برای کودکمان باعث میشود که کودک ارتباط بیشتری با ما برقرار کند . این نحوه نامه نوشتن ممکن است در سنین مختلف و برای کودکان مختلف متفاوت باشد گاهی نامه میتواند با دو کلمه شروع و تمام شود ."دوستت دارم " اما همین دو کلمه تاثیر بسزایی در روحیه کودک دلبند ما دارد .

پس بیایید گاهی این کار را امتحان کنیم . موفق باشید

سلام عزیز دلم !مسیحای مامان  ! روز به روز شیرین تر و دوست داشتنی تر ازقبل می شی و منو میبری به روزهای خوش کودکی و نوجوانی خودم  .. روزهای خوش و شیرین بازی و سرگرمی و شیطنتهای کودکانه که تمام دلخوشیمون همین بود .

گل قشنگم !  این نامه یا بهتره بگم این حرفها فقط و فقط برای خود تو نوشته شده و مختص خودته ! پس حسابی گوش کن و همه رو به خاطر بسپار . این حرفها و نکته ها برای  برای تو پسرک شیطون و بازیگوش خودمه که فعلا هیچ  غم و غصه ای نداری و روز و شبت رو فقط به بازی میگذرونی امیدوارم که هیچوقت هم غم و غصه نداشته باشی و همیشه شاد بمونی اما دلبندم !تو یادت نیست و شاید هم هیچوقت نتونی به یاد بیاری که من برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که روزی از آب هم واهمه داشت !!

مردکوچکم ! به خاطر بدست آوردن تو از همه گذشتم و خودخواهانه و با تمام وجود از خدایم تقاضای داشتن همه دنیا "تو"را نمودم و چه زیبا و بدون هیچ چشمداشتی پروردگار مهربانم این رو پذیرفت و تو شدی تمام دنیای من !

با خودم عهد بستم که حالا که خدا منوبرای تو و تو رو برای من آفریده  قدر این روزها ، شبها و دقایق روبدونم و تمام این ساعات را با عشق و محبت به تو سپری کنم . شاید گاهی از فشار زندگی و خستگی تو روناراحت کنمو یا داد بزنم  اما گل قشنگم بدون که اینها زود گذره و بعدبا اینکار خودم بیشتر از تو ناراحتم که چرا اینجور باهات برخورد کردم  ! تنها خواسته ام ازت اینه که تا زنده ای زندگی کنی و شاد باشی و امیدوارم فردایی پر از عشق و امید داشته باشی .

عشق به پروردگارت و پدر و مادری که حالا تو شدی تمام وجود آن دو . و امیدوارم که خدای خوبم آنقدر عمر به من عطا بفرماید که بتونم ذره ، ذره بزرگ شدن و قد کشیدنت رو ببینم و یاریت کنم .

آرزویم همه این است که در همه حال مراقب رفتار و کردار خودت باشی تا در زندگی در چنگال انسانهای طماع و گرگ صفت گرفتار نشوی ،نرنجی و کسی را نرنجونی و مهمتر از همه اینکه در زندگیت مغرور نباشی . !

شاید گاهی زندگی به وفق مرادت نباشه . اونطور که تو بخوای نچرخه اما با این وجود هیچوقت نا امید و دلگیر نشو! نترس! قوی باش و بدون که بعد از هر شکستی پیروزیه . کافیه که با برنامه ریزی دقیق و حساب شده جلو بری  ! همیشه کارهای مهمتر و اونهایی که اهمیت بیشتری دارند را اول انجام بده و گاهی ناچارا برخی برنامه ها رو از زندگیت حذف کن! پس همیشه مراقب باش از زندگیت چه میخوای و چقدر میخوای !!! و یه چیز دیگه همیشه خاطرات خوش و شیرین زندگیت رو یادداشت کن تا گهگاهی از خستگی و فشار زندگی اونها رو بخونی و شاد بشی اما خاطرات بد رو نه بنویس و نه تو ذهنت نگهدار! بزار خاطرات بد کوتاه و زود گذر باشن و زود هم پاک بشن !

در آخر بدون که تا جان در بدن دارم پا به پای تو خواهم اومد . و مراقبت خواهم بود . تا روزی که مطمئن بشم که درسهام را آموختی و در زندگیت به کار گرفتی تو رو رها میکنم یا بهتره بگم ازادت میذارم که مسیر زندگیت رو خودت انتخاب کنی . اما در این رها ساختن هیچوقت نمی تونم از اشکهام برای تو بگذرم ....واصلا نیازی نیست که در رسیدن به خواسته ات به من و عشق من به خودت فکر کنی ! نگران من نباش به فرداهات و برنامه هات بیاندیش.  

و اگر هم خدایی ناکرده به بن بست خوردی یا مشکلی برات پیش اومد دوباره به سوی من برگرد زیرا که قلب من همیشه و در همه حال فقط و فقط برای تو می تپه . و هنگامی که سیل مشکلات به تو هجوم بیاره نخواهم گذاشت که غرق بشی . تو مال منی  ! مال خود خودم !عزیزی و گرانبها ! با تمام وجودم دوستت دارم .و اینو همیشه یادت باشه : هر چی آرزوی خوبه مال تو ! خاطرات شیرینش هم برا تو ذهن من موندن کافیمه !

                                                                                         قربانت مادرت
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 10:42 ] [ مامان مسیحا ]
دنیای بچه ها دنیای خیلی قشنگیه ! کاش همه ما تو دنیای بچه گیمون بمونیم و هیچوقت بزرگ نشیم . عین دنیای قشنگ مسیحای من ! که نه دروغ توش  هست نه دشمنی!  نه قهر و دورویی و دودره بازی و نه ....!!!

تو دنیای مسیحا   دوست داشتن و معرفت تا دلت بخواد با معنیه ! دروغ معنی نداره !!تو دنیای مسیحای من کینه و به دل گرفتن معنی نداره !و ناراحتی و قهر تو چند دقیقه گریه تو بغل مامان و بعد کمی شیر خوردن تمامه و بعد دیگه خنده و بازی و شادیه !

تو دنیای مسیحا عروسکهای دختر  و پسر همه با هم برابرند ! عروسکهای دختر رو دده و یا همون خواهرصدا میزنه !  و عروسکهای پسر رو دادا یعنی داداش صدا میزنه و دوستشون داره باهاشون دوچرخه سواری میکنه گاهی تو ماشین کنار خودش میزاره و بهشون سواری میده و مرتب میبوسشون و حتی غذا و شیر رو با اونها نصف میکنه . !

تو دنیای مسیحا کار خوب حتما تشویق داره !و کار بد!  با این علامت مشخص شده : تکون دادن دست و تلفظ کلمه آه آه یعنی این کار بده و نباید انجام داد .! و چقدر خوب این رو یاد گرفته و به موقع انجام میده !

تو دنیای مسیحا هر شب خونشون کلی مهمون میاد  و از اینکه خونه شلوغه حسابی ذوق میکنه و هیچوقت از مهمونداری خسته نمیشه و به محض شنیدن صدای در حیاط دووون  دووون  میره و بلند میگه تیه !!! یعنی کیه ! و بعد میگه نم ! یعنی منم !و بعد با بالا و پایین پریدن و ذوق خاصی داد میزنه آمه ! یعنی اومدم در رو باز کنم . ! و همین که در باز شد و مهمونها حالا هر کی باشه !خالهُ عمو ُدایی ...فرقی نداره اینقدر ذوق میکنه که جدا از این کارش شاید به قول شما احساساتی بشم اما از خوشحالی و حرکت این قند عسل اشکم در میاد که اگه مسیحا همیشه اینجور باشه چه خوبه ! و خدا نکنه بزرگتر که شد بگه اههه بازم فلانی میخواد بیاد خونمون ! کاش نیاد !!! 

تو دنیای مسیحا مهربونی و ابراز احساسات معنی خاصی داره و با کشیدن لپ مخاطبش و بوسیدن همراهه !

تو دنیای مسیحا بابا و مامان هر دو باید کنار هم باشن و تو تفریح و مسافرت همراه و پا به پای هم ! تا مسیحا بتونه وسط اون دو و دست تو دست اونها راه بره و گاهی به مامان نگاه کنه و با لبخند و لهجه خاص خودش صدا بزنه ماما یم یم (مامان مریم )و با شنیدن بععلللهه از مامان ! و قهقه از ته دل مسیحا ! دوباره به بابا نگاه کنه و همچنان با ذوق و رضایت بگه بابای و این یعنی اینکه من از اینکه وسط شما دو نفر و دست تو دست شماها دارم راه میرم و با شما زندگی میکنم رضایت کامل رو دارم .

تو دنیای مسیحا اگه عروسک دده یه وسیله جدید داره اون رو به رخ عروسک دادا نمیکشه و مثلا بگه من دارم تو نداری ! میگه من و  تو این وسیله رو برای هم و با هم داریم !!!

 و مهمتر اینکه تو دنیای مسیحا همه عروسکها چه دده و چه دادا مساویند ! پولدار و بی پول عروسک مو طلایی و یا عروسک زشت معنی نداره و همه براش عین هم و دوست داشتنی هستند !

تو دنیای مسیحا خاله و عمو و دایی مساویند .!!!

تو دنیای مسیحا این معنی نداره که خونه کدوم عروسکش بیشتر خوش میگذره و اینکه خونه کدوم عروسک وسایل و امکانات پذیرایی بیشتره که بیشتر اونجا بره ! و بهش خوش بگذره !!! خونه همه عروسکهاشو به یه اندازه دوست داره عین خودشون !نه عین پوشش و نه عین ظواهرشون !!!!

و اما مسیحا جونم این رو از من یادگار داشته باش !!

عزیز دلم تو همین دنیا باقی بمون ! این دنیا نه دنیای خیالیه و نه دنیایی که دست نیافتنی باشه !!همین دنیاییه که الان داری باهاش روز و شب میگذرونی !    و هرچه بیشتر و داناتر میشی  عین همین الانت باش و هر چه رو یاد گرفتی عین بازی کلاغ پر و قایم موشکی که الان به خیلی از دوستات نشون دادی  به همه نشون بده!  عین درخت میوه باش پر بار و سربزیر !! قربون دل کوچیک اما پر مهرت برم . ! زنده باشی و برقرار

خوب حالا فهمیدین که مسیحا چه دنیای قشنگی داره ؟!!!! هر کی دوست داره دنیایی عین مسیحا داشته باشه همین الان یه یا علی بگه و بیاد تو دنیای اون !!

راستی دنیای شما  چه شکلیه !!!!

اگه میشه تو قسمت نظرات برای من و مسیحا بنویسید . ممنون از لطف همه شما عزیزان .

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 15:30 ] [ مامان مسیحا ]

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم که  تو این مدت ُنبود من لطف کردند و تا تونستند برامون پی ام دادند که کجاییم و چه میکنیم . و همچنین با تاخیر عید فطر رو تبریک میگم و نماز و روزه هاتون هم قبول درگاه حق . منو مسیحا تمام ماه رمضون رو به استراحت پرداختیم و نت کامل تعطیل بود و تازه پسرک گلم تو این ماه نماز خوندن هم یاد گرفت که البته بعد نماز به جای بوسیدن مهر ُ اول سیر مهر رو بو میکنه و بعد هم چشم منوکه  دور ببینه شروع میکنه به خوردن مهر  عین کاکائو  . که اگه بتونم موقع نماز خوندن چند تا عکس ازش میگیرم و براتون میزارم تو وبلاگ .  امیدوارم که همیشه کامت با مهر و شیرینی اون شیرین بمونه عزیز دلم . و اما این عکس ! تقاضای دوم مسیحا بعد دوچرخه است که قراره رانندگی یاد بگیره و بعد هم گواهی نامه و ایشاله چون بلیط هواپیما و قطار برا مشهد بعد ماه مبارک گیرمون نیومد و بابا بدقول از آب در اومد منو مسیحا با همین ماشین به زیارت امام رضا بریم تا ببینه کفتر قشنگش نسبت به پارسال چقد قد کشیده و بزرگ و شیرینتر شده . !!مامان جونم !زود گواهی نامه ات رو بگیر که دیگه طاقتم برا زیارت رفتن تمام شده .الهی آمین . در ضمن برای دیدن بقیه عکسهای جدید من  به البوم تصاویرم مراجعه شود با تشکر مسیحا !همتون رو میبوسم

 

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 10:43 ] [ مامان مسیحا ]

همه ما این شعر رو بارها و بارها در کودکی و یا حال شنیدیم . و گاهی خاطرات دوران خوش کودکی رو با این شعرها یاد اوری میکنیم . مسیحای عزیز من هم مثل همه بچه های دیگه عاشق شعرهای کودکانه ایست که گاهی تو  اوقات بیکاری براش میخونم .یکی از این شعر ها همین چشم چشم دو ابرو که اولین بار با نقاشی رو کاغذ براش خوندمو خوشش اومدو بعد ها هر روز کاغذو قلم میداد دستم و با اشاره میگفت شروع کنم به خوندن . و جالبتر اینه که از همین راه تمام اعضای بدن رو یاد گرفته و حالا هر روز چند بار از من میخواد که مثلا ازش بپرسم کو چشمهات و یا کو دهنت و با ذوق خاصی بهم تند تند نشون میده و جالبترین حرکتش وقتیه که میگم کو انگشتهای دستت ؟ با حالت بچه گانه خودش دستها رو مشت کرده و بازو بسته میکنه و بالا میاره و انگشتها رو بهم نشون میده چند کلمه و جمله کوتاه جدید یاد گرفته که تو لغت نامه اون اضافه کردم . و اما شیرین کاری جدیدش اینه که تازه گیها میلی به پوشیدن کفش و دمپایی خودش نداره و دنبال کفش بزرگترهاست و تو خونه کفش من و  بابایی رو میپوشه و راه میره و جالبتر اینه که دو تا پاها رو تو یه لنگه کفش میکنه و راه میره  و اینجوری میخواد بهم بفهمونه که میخواد قدمهای زندگی رو هم دو تا یکی برداره و پیش بره! الهی موفق و سربلند باشی عزیزک قشنگم .  اما مهمترین مساله که اکثر مامانها رو نگران میکنه بحث بازی بچه ها تو این سن و ساله  که من خدارو شکر هیچ مشکلی با این مساله ندارم !مساله بازی و گرفتن حقش از همبازی هاست که نه ترس دارم کتک بخوره و نه اینکه کتک کاری کنه . ولی در مواقع خاص برای گرفتن حق خودش کوتاه نمیاد و سعی میکنه نه به هر قیمتی مثلا گاز گرفتن و موکشیدن حقش رو بگیره بلکه از راه نازو کمی مهربونی و گاهی با داد و فریاد حقش رو میگیره و به قول یکی از دوستای گلم از اون ادمهاییه که عین مامانش  با پنبه سر میبرند و من بدم نمیاد که این کارویاد بگیره  و جلوشو نمیگیرم .  و در آخر یه نصیحت مادرانه !عزیز دلم سعی کن  هیچوقت حق کسی رو ضایع نکنی و نزاری کسی حقت رو بخوره چون حق گرفتنیه و باید بگیری اما نه به هر قیمتی و نه حتی با چاپلوسی بلکه از راه درست که مطمئنم خودت منظورمو گرفتی . ! و نیازی به دوباره گفتن نداری . !و بدون که تو این راه هم مثل همه راه ها پا به پات میام و مادرانه هواتو دارم . فقط توی تمام این مواردو راه ها  خدا رو به یاد داشته باش که سرآغاز و پایانت فقط خداست . به امید سربلندی و سرفرازیت . قربون دلت تمام زندگیم عاشقانه میپرستمت و دوستت دارم قد خودت .! 

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 10:12 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام به همه دوستاي گل و مهربون من و پسرم مسيحا كه دوروزه ديگه ۱۹ ماهه ميشه و هر چي بزرگتر ميشه شيطنتهاش هم جذابتر و هم خطرناكتر ميشه !!!

 مسيحاي اين روزها كه كم كم داره  بزرگترميشه  و مراقبت ويژه نياز داره! مسيحايي كه شيطنت و وروجك بازي از سر رو روش ميباره و پر از هيجان و شورو نشاطه و فقط وقتي كه كمي ميخوابه استراحت داره و اينكه اين روزها خوابش هم به شدت كم و كمتر شده و در مواقع بيداري كمتر پيش مياد كه آتيشي نسوزونه و خودش رو زخمي نكنه و صداي منو خودش رو در نياره .مثلا همين ديروز داشت داخل حياط توپ بازي ميكردو منم خوشحال و راضي از اينكه مسيحا جونم به تنهايي مشغول بازيه و نيازي به همبازي نداره و اينكه چشمتون روز بد نبينه با صداي جيغ مسيحا پريدم  تو حياطو ديدم يكي از گلدونهاي كاكتوس وارونه شده و يه گلدون كاكتوس جديد داريم به نام مسيحا جونم كه كاملابا دست چپ درون گلدون وارونه شده و حالا منو ببينين كه چطور اين خارهاي ريزو زرد كاكتوس رو روي دستان مسيحا بايد بردارم كه اخر كار با ناخنهام نتونستم كاري كنم و مجبور شدم موچين بردارمو برم  سراغ خارهاي  آقاي كاكتوس واما ديشب كه ۵ دقيقه با بابايي تنها گذاشتمش و بابا با كامپيوتر سرگرم بود و مسيحا هم كنار اون گرفتار بازي و يهو متوجه شدم هر دو خونين و صداي گريه مسيحا بلند كه نگو مسيحا روي صندلي مشغول رقصو بازي و گوش دادن آهنگ بوده كه از هيجان زيادي از رو صندلي افتاده پايين و خلاصه بيني و لب پايين از داخل و زير چونه پسرك پره خونه و حالا دكتر بازي بابايي و بتادين و كلي چسب كاري جناب مسيحا كه يادم نبود يه عكس بگيرم از دماغ و چونه جراحي شده جناب مسيحا !!!!!!!!و خيلي حيف شد . !ا

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 11:26 ] [ مامان مسیحا ]
بابا : بابا

مامای:مامان

دازی : نازی

 دی دی : جی جی یا همون جوجو

آیش: آتیش

دش : کفش

دسی : دست

ده ده یا ده دی : خواهر

ابا : اب

هیر : شیر ( گرسنه که باشه با یه حالت معصومانه ای شیشه شیر رو دست میگیره و چند بار تکرار میکنه هیر هیر )

داش : داداش و اینکه مامان جونت از بین تمام این کلمات عاشق دازی کردنت ودازی گفتنته .

قاقا : قاشق

غه غه : غذا

خوکا:خودکار

هو هو: هلو

بابا آبا دا : بابا آب داد

بابا آمه : بابا آمد

نونو : نان

دهه : درد

اوخ : آخ

تیه : کیه ؟

نم : منم

مامای یم یم : مامان مریم

 

و اینکه تازه گیها یاد گرفته وقتی میگم بچه نازه من کیه با لبخند میگه مه مه مه یعنی من من من

الهی بتونی هزاران هزار کلمه جدید دیگه یاد بگیری و من زنده باشمو همه کلمات خوبی رو که یاد میگیری رو از زبون شیرینت بشنوم .

[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 15:59 ] [ مامان مسیحا ]
امسال دومین سالیه که من برای مادر بودنم خدا رو شکر میکنم که منم مادرم ! مادر مسیحای عزیزم !مسیحای عزیزم که تازه گیها یاد گرفته اول با کشیدن دست روی صورتم و گفتن کلمه دازی منو ناز میکنه و بعد محکم لبهاشو رو لبهام فشار میده و مثلا منو بوسیده و با این حرکتش کلی ذوق میکنمو گاهی که تنهام اشک هم تو چشمام جمع میشه و یادم می افته به خودم که قبلنا که با مامانم از سر بچگی و لجاجت کودکانه دعوام میشد و یا دلتنگ میشدم میگفت تا خودت مادر بشی میدونی مادر یعنی چه ! با هر حرکت بچه ات چه تلخ و چه شیرین ذوق کنی و گاهی هم گریه ات بگیره !! و خداییش من الان میدونم مامانم همیشه چه میگفت بهم و چرا میگفت . مسیحای عزیزم امیدوارم تا اون روز زنده باشم که تو با لهن صدای قشنگت و گفتن کلمه مامان روزت مبارک منو شاد کنی و این بشه بهترین هدیه برای من از طرف تو عزیز دلم . و من با بوسیدن گونه های قشنگت هزاران بار تبریک گفتنت رو جواب بدم  .آمین یا رب العالمین .

من هم به نوبه خودم روز زن و روز مادر رو به تمامی مادران عزیز تبریک میگویم .

[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 14:38 ] [ مامان مسیحا ]

دیروز یعنی ۲۰ اردیبهشت ۹۰ مسیحا جونم ۱۸ ماهگی رو تمام کرد و وارد ۱۹ شد که به این دلیل که واکسن رو فقط دوشنبه ها باز میکنن نشد واکسن یک سال و نیمه گی رو بزنه و به دوشنبه اینده موکول شد . و اما مسیحای شیطون که من فکر میکردم که  فقط شیطنت میکنه و هیچ چیز دیگری بلد نیست تازه گیها نکات  جدیدی رو یاد گرفته و نگرانی من کم کم داره بر طرف میشه . !

مسیحا کوچولوی شیطون علاوه بر شیطنت   و بازی  کار نقاشی رو خوب یاد گرفته و و مهمتر از اون مداد دست گرفتنه که وقتی مداد رو دست میگیره و خطوطی رو روی برگه میکشه من بیشتر از اون ذوق میکنم  که پسرک من مداد دست گرفته و داره کم کم بزرگ میشه و برای نوشتن نیازی به دستان من برای کمک ندارد . البته بیشتر از اینکه خودش نقاشی بکشه دوست داره من یا بابا برایش نقاشی بکشیم و با ذوق ما رو نگاه میکنه گاهی هم دراز میکشه ووارونه میخوابه دستها رو زیر چونه گذاشته و نقاشی رو دید میزنه و میخنده و بعد مداد رو از من گرفته و خودش ادامه میده !

از لحاظ شناخت اعضای بدن چشم رو با چشمک زدن و دهان رو با باز نمودن به صورتی که وقتی میگم مسیحا دهانت کو دهان رو باز میکنه و با کشیدن صدا اههههه دهان رو نشونم میده و با دست گذاشتن رو گوش گوش رو و با کشیدن موهاش مو و سر رو نشونم میده . تنها نگرانی من از لحاظ رفتاری مسیحا عصبی بودنشه که گاهی برای توجه کردن به اون و اینکه توجه ما رو به خودش جلب کنه با کوبیدن سر به میز و صندلی و یا در و دیوار منو متوجه خودش میکنه و این حسابی من  رو نگران کرده خواهشمندم دوستانی که این رو میخونن اگه نظر و یا پیشنهاد خاصی دارن راهنمایی کنن . ممنونم ازتون . و اما در پارک و شهر بازی به راحتی با سرسره و وسایل بازی میکنه و گاهی هم فقط دوست داره قدم بزنه و یا بیشتر اوقات بدود و من همچنان دنبالش باشم و وقتی خونه رسیدیم من کوفته تر از اونم که مثلا پارک بوده و خسته شده .! راستی یه خبر خوب هم براتون دارم که منو مسیحا که خیلی خوشحالیم شماها رو نمیدونم . دو تا مرغ عشقی که بابایی یکسال پیش برای مسیحا خریده بود که با خودش بزرگ بشن و عشق و از اونها یاد بگیره دیشب بچه دار شدن و به قول مسیحا جوجو دارن که بابایی فعلا به منو مسیحا اجازه نمیده بریم سراغ اونا میگه شما میترسونین این زبون بسته ها رو و هنوز زوده بزارین خودشون از لونه در بیان بعد اونها رو ببینین . منکه از ذوق دیدن اونا مردم البته گاهی یواشکی سرکی تو لونه میکشمو حیرون میمونم از کار خدا !

خدایا به تعداد نفسهایم ازت متشکرم و امید اونو دارم تا بهم اونقدر عمر بدی تا بتونم جوجوی دوست داشتنی خود آقا مسیحامو ببینم .!!

[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 12:43 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام به همه اون عزیزایی که روز شمار زندگی رو دست گرفتند  و منتظر !برای آغاز بهاری دیگر !

و چه زود می آید و می رود این بهار زندگی !

 چه دلگیر است این رفتن ! و منتظر برای آمدنی دیگر ! و این است قصه زندگی !!!!

و باور اینکه هر آمدنی رفتنی دارد! پس رفتن را برای انتظار آمدنی دیگر جشن میگیریم .۸۹ هم کم کم رخت میبندد تا جای خود را مثل همیشه به ۹۰ دهد .و یک شماره بالاتر میرود و ما میمانیم که تمام این شماره ها را چطور گذرانده ایم و کدام شماره برای ما خوش یمن بوده و کدام شماره تلخی و خاطره خوب یا بد به جا گذاشته است! ... 

همانطور که با رفتن هر آدمی نوزادی نوپا متولد میشود .و با گریه دنبال اون آدم و صدای شنیدن گریه نوزاد!خنده روی لبهای ما را فرا میگیرد . ...

حال منم هم امروز همان حال است و دلگیر برای رفتنی دیگر و منتظر برای آمدن دوباره ... و اینکه این رفتن چطور برایم تمام شد و چه کارهایی انجام دادم . خطاها!!!و .....

مسیحای عزیزم یادت باشد این جمله مامان که در پس هر آمدنی رفتنی هم هست و سعی کن هیچوقت دلگیر و ناراحت نشوی ...فقط یادت باشد چگونه این رفتن را گذرانده ای !!

بهار آغازیست برا شکفتن دوباره و اینکه ما انسانها یاد بگیریم دوباره متولد شویم و تمام ناپاکیها و کدورتها و...را ماننند خشکی و عریان بودن درختان وریختن برگ بریزیم و دوباره شکوفه کنیم و مراقب باشیم شکوفه ها به میوه تبدیل شوند نه اینکه بین راه با بادی ملایم از درخت کنده شده وبی ارزش شویم .

عزیز دلم پیشاپیش دومین بهار زندگیت را که در کنار سفره عید من وجود داری صمیمانه تبریک میگویم امیدوارم سالها در کنار این هفت سین به خوبی خوشی زنده باشی و زندگی سبزی داشته باشی چه من باشم و چه بار سفر ببندم . صمیمانه به یادتم و دوستت دارم . به یادم باش !!!

من هم به نوبه خود ۱۳۹۰ را پیشاپیش به همه عزیزان ایرانی تبریک میگویم بهاری سرسبز و زیبا داشته باشید .

 

[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 10:55 ] [ مامان مسیحا ]
 

با سلام و خسته نباشید به همه مامانهای مهربون و زحمت کش که این روزها سخت گرفتار خرید و خونه تکونی و خلاصه اماده شدن برای بهاری سبز و شاد هستند و پدران بیچاره و زحمت کش که از اینطرف جیبشون خالی میشه و از اونطرف از جابجا کردن وسایل سنگین  از کت و کول افتادن و در آخر هم تازه متوجه میشن که ای دل غافل قبل از اینکه بار سفر ببندند و یه آب و هوایی تازه کنند باید مهمونهای عید رو پذیرا باشند .

بهر حال حال امیدوارم که این روزهای آخر ۸۹ برای همه به خوبی و خوشی تمام شود و ۹۰ خوبی داشته باشند . البته نه برنامه نود !و اما مسیحای گل سر سبد و به قول دوستان خوبم مسیحای نفس ! که این روزها شاهد کارهای جدیدی از اون هستم . نفس من دیگه عین قبل وقتی گرسنه باشه گریه نمیکنه بلکه شیشه شیر رو دست میگیره و با اشاره به من و گفتن چند تا حرف که ایییی یا ااااااا با صدای کسره میفهمونه که مامان شیر میخوام و گاهی هم که غذا بخواد بشقاب غذا شو دست میگیره و با همین اشارات و تکرار این حروف غذا سفارش میده .

چند روزی میشه که به اضافه کلمه با بو یا بو بو به معنای بابا و ده دی که شامل انسان شی و و گاهی خوراکی هم میشه کلمه قشنگی رو یاد گرفته به نام دایی که منو بابا از ذوقمون مرتب از اون تقاضا داریم که اینو تکرار کنه و جالب اینجاست که همین دیروز بود تو خیابون دست مسیحا رو گرفته بودمو با اون کلمات جدید تکرار میکردم چند دفعه بلند هر کی کنارمون رد میشد به اون اشاره ای میکرد و میگفت" دایی "که در این بین آقایی کنارما رد شد و لپ مسیحا رو کشید و گفت خوبی عموجون . !!!!باز مسیحا گفت دایی و این دفعه من بودم که میخندیدم . و مسیحایی که کوتاه نمیومد و مرتب میگفت دایی ...

و کلمه جدید دیگه اینه که گاهی جی جی و گاهی هم که فقط از حرف دال خوشش میاد همون جی جی هم دی دی تلفظ میکنه که همون جوجو خودمون میشه ! با دیدن گربه هم که با ترس اشاره میکنه و میگه هووووووو به معنای مووووووو که تنبلیش میشه کمی حروف رو جابجا کنه و درست و دقیق بگه که هوووو یعنی همون هاپو و سگ و مووووو یعنی گربه . و اما با هر خرابکاری یا کار اشتباهی که انجام میده دست رو دست میزنه و کمی لب رو فشار میده و میگه ههههههههمممممم یا هااااااااااااممممم یعنی وای بازم یه کار اشتباه و این حرکت رو بیشتر اوقات که ما سرگرم دیدن فیلم هستیم انجام میده که کنترل رو برمیداره و یه کانال دیگه میزنه و حالگیری و برای اینکه مارو بخندونه این حروف رو تلفظ میکنه . !

قربون وجودی که تو رو بوجود آورد . مسیحا نفس منو بابا

دوست دارم بینهایت

 

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 16:28 ] [ مامان مسیحا ]
بچه بچه بچه ! موجودی که از هر حرف اون هزاران شیرین کاری و یا شیطنت میبارد .

و چه واژه قشنگیه ! بچه است . بزار خوش باشه . این کلمه رو همه ماها بارها و بارها تکرار کرده ایم . و خدایی بچه ها واقعا خوش هستند و دنیایی دارند سرشار از شور و هیجان و قشنگی . ! موجودات شیرینی که اگه خوب و سالم بار بیان دست خود ماست و اگر ناسالم باز هم دست خود ماست . چون تمام کارها و رفتارهایی که یاد میگیرند پاسخ رفتاریست که در بچه گی از پدر و مادرها یاد گرفته اند . و این موجودات شیرین  به تمام فضای خانه شیرینی و حلاوت میبخشند و ما به جای اینکه شاکر خداوند و این فرشتگان معصوم و پاک خدا باشیم گاهی تمام عقده ها و خستگیهای خود را بر سر این موجودات کوچک و نو پا خالی میکنیم .

کمی لفظ قلم حرف زدم ولی عیب نداره حرفهایی بود که تو دلم جامونده بود خواستم بنویسم که شما دوستای گلم هم بخونید و نظر بدین .

و اما بشنوید از موجود شیرین و شیطون خونه ما که روز به روز شیرینتر و در عین حال نق نقو تر می شود و گاهی کاملا اعصاب مرا در هم میریزد .

مسیحا یاد گرفته از خواب صبگاهی که بلند میشه کمی با بالا و پایین بردن دستها ورزش کند و گاهی هم دستهای خود را بالا میبرد که پاسخ حرف مرا که میگویم باید قد بکشی میدهد و گاهی هم به جای بالا بردن دستهای خود روی نوک انگشتان پا می ایستد که مثلا بگوید مامان ببین من بلند قد شده ام .

و بعد با اشاره به من که چراغ اتاق را روشن کنم و همینکه اتاق روشن شد با خوشحالی دست میزند و دوان دوان به سراغ اسباب بازی و آغاز شیطنتهای روزانه .!

بعد از خوردن کمی صبحانه دیگه داخل اتاق بند نیست و توی حیاط دنبال مورچه و گنجشکهاو خلاصه هر چی که تو حیاط دم دستش بیاد یا تو آسمون ببینه یه سلام و احوالپرسی باهاش داره .

و بعد با برداشتن جارو و این ضرب المثل معروف که موش تو سوراخ نمیرفت ....وجیغ و سروصدا که جارو دسته اش بلنده و نمیتونه دنبال خودش بکشه و خلاصه بعد دنبال شیر آب و باز کردن و خیس کردن خودش تو این سرما و گاهی هم اب دادن به گلدونها و دادن دسته گل به آب .

بعد از اینکارهاو شیطنتها تازه آقا مسیحای گل گلاب خوابش میگیره که این دیگه نزدیکهای ظهره و اون موقع بهترین وقته برا کار کردن من که همین که اون به خواب میره منه بیچاره تازه کارهام شروع میشه و تند تند اشپزخونه رو مرتب و غذا  آماده کردنو لباس و جارو پارو و در این لحظه که صدای گریه مسیحا بلند میشه و زنگ تفریح من دوباره شروع وخلاصه تا نزدیکهای ۳ الی ۴ بیداره و کاملا رو اعصاب بعد با کمی نق و گاهی هم از بس نق زده و شیطنت و خرابکاری و شیرین کاری کرده تا دم غروب بیهوش تو تخت می افته و دوباره کار من شروع که دنبال اون جمع وجورکنمو تمییزکاری که اگه یه وقت شب مهمون برسه خونه بهم ریخته نباشه و به قول یکی از دوستای گلم کاش ۲۴ ساعت شبانه روز بیشتر میشد تا ما مامانها وقت کم نیاریم . بقیه ماجرا های مسیحا رو میزارم برا بعد چون الان دیگه بیداره و وقت استراحت من تمام .

[ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ] [ 17:56 ] [ مامان مسیحا ]
امروز دقیقا یکسال و دو ماه و دوروز از تولد این وروجک جیگر طلا میگذرد و میتونم بگم که به اندازه ۴ سال اول زندگیش جنب و جوش و تحرک داشته و روز به روز دنبال کنجکاوی و تجربیات تازه و شیرین کاریهای خاص خودش است . گاهی در کارهای من دقیق میشود و حسابی ظبط میکند و بعد همانها رو انجام میده و گاهی هم که از کارهای خانه و مامان خسته میشه به تکرار کارهای بابا میپردازد . این چند شب هم که بابا امتحانهای دانشگاه رو داره گاهی که میبینه بابا کتاب و جزوه ها رو دوره میکنه اونم کتاب داستانی رو برمیداره و خودکاری دست میگیره و به خط خطی کردن میپردازد و گاهی هم که حسابی میخواد درساشو بخونه تند تند ورقها رو پاره میکنه .!!!!!!!

شبها همراه ما تا دیر وقت بیداره و مثل قبل کودک آرومی که اول شب خواب بود نیست بلکه گاهی با خواهش و التماس باید خوابش کنیم . و هنوز هم مثل قبل عاشق تبلیغ و موسیقی و تیتراژ فیلمهای تی وی است و تا تی وی روشنه مسیحا هم روشنه . ! جدیدا شبها که چراغ رو خاموش میکنیم که مثلا دیگه تاریکه و وقت خواب است که بخوابد پارچه ای رو روی صورتش می اندازد و با در آوردن صدای هوووووو

منو بابایی رو میترسونه .!!!!

توی خیابون و پارک دیگه دوست نداره تو بغلم باشه و دوست داره بیشتر اوقات راه که نه ! بلکه کل مسیر رو بدود . و هر جا هر کسی رو که میبینه با اشاره به سمت طرف وصدازدن او به نام دهدییی که همان مخفف کلمه دده خودمون و خواهر است با لبخند از طرف استقبال میکند که این شامل فقط انسانها نمیشود بلکه گربه و گنجشک و خلاصه پرنده و چرنده و خزنده همه و همه دهدیی مسیحا هستن گاهی که از کلمه دهدیی خسته میشه به کلمه بببا میپردازد و هیچ حرف دیگه و کلمه ای رو نمیگه ولی تا دلتون بخواد شیطنت و شیرین کاری یاد گرفته و به قول یکی از دوستان عین دوربین فیلمبرداری منتظر یکی حالا کوچک یا بزرگ کاری رو انجام بدن که سریع ظبط و پخش کنه . همین الانم از کام و من آویزونه ونمیزاره بیشتر از این از حسنات این وروجک رو براتون تعریف کنم .پس تا روز دیگه و برنامه جالب دیگه از این وروجک همتون رو به خدا میسپارم .

عزیز دلم کی میشه خودت این نوشته ها و خاطرات رو ادامه بدی و من دیگه فقط بیام اونها رو بخونم .

[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 10:29 ] [ مامان مسیحا ]
این هم چند تا عکس خوشگل از مسیحای گلم که به مناسبت میلاد حضرت مسیح (ع) جشن کوچک ۳ نفری در خونه ما برگزار شد  . (من و بابایی و مسیحای عزیزم )

pwf9ir41krk5xfolylp.jpg

 

[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 23:54 ] [ مامان مسیحا ]
مسیحا و شیطنت های این اواخر .....

همیشه فکر میکردم بچه ها هر چه بزرگتر بشن پدر و مادرها راحت ترن و مشکل اونهایی که میگن وایییییییییی بچه چیه شاید فقط مشکل شیرخوارگیو بیخوابیهای شبانه آنهاست که اونها رو به تنگ آورده !و اما ...

الان که خودم یه وروجکشو دارم به این نتیجه رسیدم که نه بابا صد یاد بیخوابیهای شبانه و مشکل شیر و پمپرز و ...

و دوست داشتم این یک قلم جنس رو هم خودم تجربه کنم و خودم بدونم چه بلاییه این بچه اونم از جنس  پسر و نوع  مسیحاش ...!!!

خلاصه این مسیحای ما فقط همون چند ساعتی که خوابه ما باید سعی کنیم که استراحت کنیم وگرنه وقتو غنیمت نشموردیمو اون ساعت عمرمون رو باختیم دیگه .! البته بیشتر این مطلب برمیگرده به خودمن بیچاره چون بابایی که یا نیست یا تو اتاق جداگانه به خواب و یا استراحت خود میپردازه .

مثلا همین دیروز عصر بابایی نمیومد تا آخر شب منم تصمیم گرفتم غروب برای اینکه پسرکم حوصله اش سر نره و مثلا یه هوای تازه ای به سروکله اش بخوره شالو کلاه كنمو بببرمش وخلاصه رفتيم و   کمی چرخیدیم و بعد به یه سوپرمارکتی رفتیم که مثلا برا مسیحای وروجک ارزش قائل شم و چند تا خوراکی براش بخرم .داخل سوپری چند دقیقه ای زمین گذاشتمش تا بگرده و هر چی میخواد خودش برداره چشمتون روز بد نبینه اول سبد پفک و چیبسهارو خالی کرد رو زمین بعد دوتا بیسکویت برداشت و با پوست به دهن بردو و بعد که به مذاقش خوشایند نیومد انداخت رو زمینو رفت سراغ جنسهای دیگه و خلاصه با کلی جیغ و سروصدا تونستم اونو بغل کنم که صاحب سوپری متوجه نشه و بزور چندتا جنس برداشتمو اومدم صندوق حساب کنم بعد تازه چشمام از تعجب باز موند نگو سوپرمارکت مدار بسته داشته و صاحب سوپری همه خرابکاریهای گل سرسبد وروجکها رو مشاهده نموده و چپ چپ منه بیچاره رو نگاه میکرد منم فقط تند تند پولو از کیفم گذاشتم رو صندوق و با خواری و ذلت از سوپری زدم بیرون البته بیرون که اومدم کلی تو دلم به کارهای پسرم و شیطنتهاش خندیدم . یا همین چند روز پیش خانم بهداشت مسیحا براش مراقبت ویژه نوشته بود همینکه داخل اتاق کودک شدیم برا وزن و قد مسیحا رفت سراغ میز و پانچ رو برداشت و دوتا پرونده رو انداخت روی زمین و سانتی متر خانم بهداشت رو با جیغ و داد ازش گرفت اون بیچاره هم بدون اینکه از من سوالی در مورد کارهایی که انجام میده تو خونه و یا تغذیه مسیحا خان بپرسه گفت خانم لطف کنید بچتون رو ببرید بیرون خودم پرونده اش رو علامت میزنم دیگه نیاد تا ۱ سال و نیمهگی .... 

خلاصه این از بیرون خونه مسیحا خان ! و اما داخل خونه گاهی خیلی عصبی و پرخاشگره و گاهی هم حدود ۲۰ تا ۲۵ دقیقه سرگرم بازی به تنهاییه و همینکه کسی مزاحمش بشه دیگه از بازی خبری نیست و رو سروکله مزاحم بالا میره .!!!!!!شی و یا وسیله در دستش رو گاهی با خواهش و تمنا به دست خواهش کننده میدهد و گاهی هم مهم نیست چی درون دستش باشه خوش داره اونو پرت کنه به طرف مخاطبش حالا دیگه با خود مخاطبه که جاخالی بده که اگه شی خطرناک باشه جاییش زخمی نشه !اگه از اوكاري رو بخواهي كه انجام نده حرف نميتونه بزنه فقط با علامت تكان دادن سر و جيغ و عصبانيت چهره نشون ميده كه نه من بايد اون كارو انجام بدم . و من گاهي ميمونم كه چه برخوردي بايد داشته باشم .

گاهی از این کار اون خنده ام میگیره گاهی هم نگران میشم لطفا اونهایی که تجربه دارن و این مطلب رو میخونن راهنمایی بفرمایید. عاجزانه درخواست ميكنم . !!!  جدي ميگم ! همين عصري به بابايي ميگفتم كاش با يه مشاور در مورد اين رفتارش مشورت كنم و بابايي نظرم رو رد كرد . گفت هنوز بچه است . به نظر شما آيا هنوز بچه است يا از همين حالا بايد به فكر باشم . آخه گاهي خيلي نگران رفتار و تربيت مسيحام .خلاصه سرتون رو درد نيارم  فعلا همين جا رو داشته باشين از گل سرسبد وروجكها .تا بعد .

بهرحال اين شيطنتهاش هم شيريني خاص خودش رو داره . و شايد براي من ديگه اين روزها هيچوقت تكرار نشه . !قربون وجودت مسيحاي عزيزم دوستت دارم حتي با تمام شيطنتها و خرابكاريهات .

 

 

 

[ پنجشنبه دوم دی 1389 ] [ 20:42 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام و خسته نباشید به همه دوستای گل مسیحای عزیزتر ازجونم

و امامسیحای شیطون و شیرین و خستگی ناپذیر من و شیطنتهای این اواخرش که نه تنها مرا به تنگ آورده بلکه گاهی اشک مرا هم در می آورد و من بیچاره که هیچ چاره ای ندارم گاهی اوقات در عین گریه از کارها و شیطنتهایش خنده ام میگیرد و فقط میتوانم بگویم خدایا متشکرم .!و هم مسیحا و هم خدای اورا دوست دارم .

مسیحای شیطون من  صبح زیبایش را گاهی البته با گریه و گاهی هم سرشار از انرژی و نشاط  آغاز میکند و بعد از خوردن صبحانه به سراغ شیطنتهای خاص خودش میرود . گاهی با بهم ریختن دکوراسیون خانه و گاهی برای چند ثانیه بازی با اسباب بازیهایش و گاهی هم هوس آشپزی میکند و سراغ آشپزخانه میرود که البته به بهانه آشپزی میرود و فقط خرابکاری میکند .

و ساعتها صدای مرا در می آورد که مسیحا نکنننننننننننننننن.و اما کو گوش شنوا .!

در مهمانیها و مجالس از اولی که میرویم من به طور کامل دنبال او هستم و در آخر خسته و کوفته بدون اینکه به من خوش بگذرد به خانه بر میگردم و به قول بعضی از دوستان دیگه به جای خوش گذرونی تو محافل و مجالس با خواری و ذلت به پایتختم که همان منزل است برمیگردم .و خلاصه بیشتر اوقات در مهمانیها شرکت نمیکنیم فقط در پارک و یا شهر همراه مسیحا میچرخم تا مثلا بچه ام عقده ای بار نیاد و اجتماعی باشه و خیالم راحت است که حداقل در پارک ظرفهای میزبان را نمیشکند و در خانه مردم خرابکاری نمیکند .

و همین قدر بگم که گاهی اوقات اینقدر روز در تکاپو و فعالیت هستیم که گاهی خسته و کوفته هر دو در گوشه ای از خانه به خواب می رویم و البته برای چند دقیقه !چون مسیحا همین که خستگی بدر کند بیدار میشود و روز از نو روزی از نو .

از کنجکاوی و باهوشی او هم فعلا حرفی نمیزنم چون زیاد برایم خوشایند نیست و قابل شرح . و میتونم بگم به نفعم نیست فعلا بگم .

و خلاصه کلی شیطنت و شیرین کاری دیگه که اگه بگم باید تا فردا بنویسم و از حوصله شما خارج . و اما دندانهای آسیای گلپسرم در اومده و من بیصبرانه منتظر در آمدن خط سبیلش هستم .

راه رفتن مسیحا به دویدن تبدیل شده ولی حرفها و کلمات او فقط در همان حد مامان و بابا و دده است .عاشق تبلیغهای تی وی و موسیقی و تیتراژ فیلمها است و من آرزوم اینه که تی وی کاملا تبلیغ داشته باشه چون برای چند دقیقه به استراحت میپردازم .که البته نمیتوانم ظبط کنم چون دیگه برایش تکراری میشه و میل چندانی نشان نمیدهد . و خلاصه اینکه این هم از مسیحای بعد از یکسالگی که به قول یکی از دوستانم فکر کردی .! تازه اول خستگیته . بچه ها هرچی بزرگتر بشن برخلاف نظر ما والدین که شاید بهتر و ارومتر بشن بدتر و شلوغتر میشوند .و من راضیم به رضای خدا و فقط ارزویم عاقبت بخیری مسیحای عزیز است و تمام خستگها را به جون میخرم به شرط عاقبت بخیریت گلپسر و فقط میتونم بگم خدا قوت مسیحای گل و گلاب شیطون بلا ی جیگر طلا

 

 

[ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 11:48 ] [ مامان مسیحا ]

 

fd0jfnqn125mnu2lkuq.jpg

z8gz18mga1maxphpykf6.jpg

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 15:47 ] [ مامان مسیحا ]
عزیز دلم مسیحای گلم سال دوم زندگیت رو با چند نصیحت مادرانه شروع میکنم که حرف دل بیشتر مادران مهربان دنیاست .

این چند نصیحت رو از وبلاگ یکی از بهترین مادران تو دنیا هدیه گرفتم و تقدیم میکنم به مسیحای گلم تا روزی که تونستی اینها رو بخونی و بفهمی که چقدر تو زندگی بدردت میخوره .!

یادگاری طلایی

 

اول ) به آینده فکر کن ولی نگران آینده نباش و غصه آینده رو نخور.و بدون که آینده هر آدمی ماحصل کارهایست که اون آدم تو گذشته و حال انجام داده است .پس امیدوارم همیشه مراقب اخلاق و رفتار و کردار خود باشی .

دوم ) شادی هایت را معطوف به بودن در کنار فرد خاص یا مکان خاصی نکن ... هر جایی که هستی  حس خوبی  داشته باش و با هر کسی که  هستی  نکات مثبتش را پیدا کن. و هر کسی را همانطور که هست بپذیر. تو میتوانی خودت را تغییر بدهی و بر روی دیگران تاثیر بگذاری ولی نمیتوانی کسی را تغییر بدهی .

سوم ) همه ما جزیی از کائناتیم و لایق  بودیم برای  خلق شدن.  پس هر کدام از ما اگر نباشیم نبودنمان حتما  احساس میشه و یک خلا  رو در کائنات ایجاد میکنه.  

پس قدر خودت رو بدون و به بهترین نحو مسئولیتت رو در کائنات انجام بده .

چهارم ) شاد باش . شاد باش . شاد باش . شاد باش . وقتی که تو شاد باشی شادمانی را به  عزیزان و دوستدارانت هدیه میدهی. درست عین خود من باش که همیشه و در همه حال رنجها و مشکلات نمیتوانند شادیهایم را ازم بگیرند . عزیز دلم شاد بودن باعث میشود که همیشه دوستداشتنی تر به نظر برسی .

پنجم ) قبل از انجام کارهای مهم و سرنوشت ساز مثل : انتخاب رشته تحصیلی ....یا انتخاب  مهاجرت به کشوریا شهر  دیگه ....یا انتخاب همسر .... یا  بچه دار شدن ... یا  خرید  خانه و خیلی از تصمیمات مهم  زندگیت .... حتما حتما حتما خوب ودقیق فکر کن و حتما مشورت کن  و از افراد با تجربه و کاردان که راهنمای خوبی هستند و خودشون  زندگی موفقی رو دارند کمک بگیر  واگه به کمک بیشتری نیاز داشتی  به یک مشاور100 در 100 خوب  و دانا مراجعه کن  و بعد  حسن ها و عیبها رو  با هم مقایسه کن و با توکل به خدا  بهترین رو انتخاب کن و شک نداشته باش که تمام تلاشتو کردی و مطمئن باش بهتر از این نمیشه.

ششم ) اگر خدا مسئولیتی رو بر دوش تو قرار داد حتما توانایی انجام اون کار رو در وجود تو دیده مطمئن باش  پیروزی از آن توست .

هفتم ) جایگاهت رو در زندگی بشناس و در جایگاه خودت  و در هر سمتی  که هستی بهترین باش ...در جایگاه  یک  فرزند بهترین باش برای پدر و مادرت ...  در جایگاه یک  همسر بهترین باش برای  همسرت ...در جایگاه یک پدر بهترین باش برای فرزندت ...در جایگاه یک مدیر بهترین باش برای کارمندانت ....

در جایگاه یک مخلوق بهترین باش برای خالقت .... بهترین بودن =  خودت را دوست داشته باش و به خودت احترام بگذار و در کل خودت باش.

هشتم ) هر وقت احساس کردی افکارت پراکنده ست ... تمام افکار و احساس هایت را بر روی کاغذ بنویس ...بنویس و بنویس .... تا فکرت  از این افکار پراکنده خالی شود و به آرامش برسی و بعد به افکارت نظم  بده و درست و دقیق برنامه ریزی کن . حتما موفق می شوی. مطمئنم .

نهم )  مفهوم واقعی زندگی میدونی چیه ؟؟؟ من بهت میگم

مفهوم واقعی زندگی اینه " لحظه ها را دریاب ...شاید این لحظه همان لحظه آخر باشد" دلم نمیخواهد اینو برات بگم اما مسیحای گلم بدون که ادمها هر کدام روزی به دنیا می آیند و روزی به جایگاه ابدی برمیگردند پس همیشه یادت باشد که از مرگ همه چه دوست و چه دشمن غم انگیز شوی و کمی به آخرت و مرگ هم فکر کنی و تا زنده ای از زندگیت لذت ببر .همیشه زنده و برقرار باشی عزیز جونم . !

 

دهم ) هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشه ...اگر به دنبال راه حل باشی حتما پیداش میکنی ...

به قول شاعر :

 " سایه حق بر سر بنده بود         عاقبت جوینده یابنده بود."

 هیچوقت و در هیچ زمان این رو فراموش نکن که مامانت همیشه و در همه حال و تا رمقی داشته باشد پا به پای تو خواهد آمد و مثل فرشته ای نگهبان از تو مراقبت خواهد کرد . عزیز دلم هیچوقت تنهام نذار . این جمله آخر تو زندگیت خیلی مهمه . !!!!!!!!!و در آخر این رو بدون که آغوش گرم من همیشه و در همه حال بر روی تو عزیز دوست داشتنیم باز است برای گریه کردن و خالی کردن تو   و این جمله رو که مرد هیچوقت گریه نمیکند رو فراموش کن و بدان که رنگین کمان بعد از باران شکل میگیرد .

زندگیت همیشه مثل رنگین کمان زیبا باشد

قربانت مادر مهربان و فداکارت

 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 13:27 ] [ مامان مسیحا ]
روز تولد تو میلاد عشق پاکه

         برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

من سر سپرده هستم تا مرز دل سپردن

            با یک اشاره تو حاضر برای مردن

وچه روز قشنگی بود ! روز چهارشنبه ۲۰ /۸/۸۸ ساعت ۴۵/۱ بعد از ظهر

روزی که قشنگترین فرشته خدا پا به زمین گذاشت . وزیباترین معجزه پروردگارم شکل گرفت و بهترین هدیه خدای مهربان تقدیمی به من شد . !

اری مسیحا آمد.

مسیحای کوچولوی شیرین با چشمانی که هنوز برای باز شدن به روی زیباییهای این دنیا مردد بود درون تخت کوچک با لباس سفیدی خوابیده بود ودستان کوچکش را به سمت دهانش میبرد که این اولین علامت برای خوردن اولین غذا به سمت مادر دراز میشد . و در آن موقع حس و حال من در آن روز سرد بود که با چشمانی پر از اشک فقط با اشتیاق او را نگاه میکردم و صدایی که از تخت کناری من شنیده میشد .

صدای خانومی که : دستان کوچک کودکت را در دست بگیر و آنها را کمی مالش ده تا هم گرمی دستانت را حس کند و هم دستان سرد و ابیش کمی گرم شود . و من با این کار کم کم و قدم به قدم به سمت مادر شدن پیش میرفتم و آرزویم این بود که نه فقط مادر شوم بلکه بتوانم مادر بمانم .!

مسیحای دیروز

 

jt9pvee30vud2ugffar.jpg

 

q3ywch4rknqal93z5d5o.jpg

عزیز دلم مسیحای عزیزم امروز دقیقا ۳۶۵ روز از زندگی قشنگت رو پشت سر نهادی و وارد دومین سال زندگیت می شوی .امیدوارم که توانسته باشم چیزها و نکاتی که در این یکسال برایت لازم وضروری بوده به تو آموخته باشم . و تو به عنوان مادر مرا پذیرفته باشی واز این به بعد کلمه قشنگ مادر را بتوانی کامل بیان کنی تا با هر بار صدا زدن این کلمه مرا به ذوق بیاوری .

گل قشنگم زندگی روز به روز شیرینتر و در عین حال سخت تر و دشوارتر میشود امیدوارم که هر سال از زندگیت را که پشت سر میگذاری برای سال جدید زندگیت شوق و ذوق فراوانتری داشته باشی و من در این راه تا حد توانم کوتاهی نخواهم کرد و پا به پایت خواهم آمد و شکر گذار پروردگارم خواهم بود . به امید روزی که همانطور که مادر شدن رو تجربه کردم مادر ماندن را هم تجربه کنم و مسیحای کوچک من مردی بزرگ شود .

آمین یا رب العالمین

از تمامی کسانی که پیشاپیش تولد عزیز دلم را تبریک گفتند ممنونم و موفق و برقرار باشید

عزیز دلم

        جیگر گوشه ام

      تولدت مبارک

مسیحای امروز

76r6ecx37l8z5op21c.jpg

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 12:30 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام خدمت همه دوستای گل مسیحای عزیزم .

به خاطر این غیبت و تاخیر طولانی من شرمنده .!

و اینکه این تاخیر باعث شد که نتونم ۱۱ ماهگی پسر گلم رو بهش تبریک بگم  و یادداشت کنم .

و اما !

مسیحا جان ۱۱ ماهگیت هم تموم شد و کم کم داری به ۱۲ نزدیک میشی و چقدر با اینکه توی این ۱۱ماه گاهی حسابی اذیتم کردی و رو اعصابم بودی ولی با یاد دادن نکات جالب و تازه ای که تو عزیزم به من آموختی  زندگی جدیدی را تجربه کردم و هرگز باورم نمیشود که کم کم ۱۲ فرا رسد و چقدر زود گذشت . قربون دل کوچیک و قد و قیافه قشنگت برم که داری کم کم یکساله میشی .

و اما مسیحای یازده ماهه شیطون گاهی اوقات کارهایی انجام میدهد که واقعا من متعجب میشوم که آیا همه ۱۱ ماهه ها اینجورند یا فقط شیطونک من ! وشاید این به این خاطر باشه که من تجربه اولمه و همه بچه ها عین هم هستن .

خلاصه اینکه این وروجک از صبح که بلند میشود اولین کاری که میکند کل پشتیهای اتاق رو وارونه کرده و گاهی اوقات روی آنها راه میرود و ورزش و نرمشی هم میکنه و بعد از اینکه برای صبحانه به آشپزخونه روانه میشود سراغ اجاغ گاز رفته و با پیچوندن دسته و شیر گاز آنها رو باز کرده و گاهی زیر غذا رو نیز خاموش میکند بدون اینکه من متوجه شوم و وقتی میفهمم که دیر شده و غذام آماده نیست .

تلویزیون و تمام دستگاههای ضبط و پخش منزل از دستش درستی و استراحت ندارند و برای اینکه یک سی دی رو تماشا کند چندین بار دستگاه را خاوش نموده و من از اینکه سی دی رو تماشا کند پشیمون میشوم و دستگاه رو خاموش میکنم .

راه رفتن را به خوبی یاد گرفته و گاهی بیرون خونه و در پارک و یا کنار ساحل از بغل بودن شاکیه و دوست دارد تند تند راه برود و گاهی هم زمین میخورد و دوباره بلند شده و ادامه میدهد .

میزان وابستگی به مامان بیش از حد شده به صورتی که حتی ۱۵ دقیقه بدون من جایی نمیماند و سریع گریه سر میدهد و این کمی باعث نگرانی من است که اگه ادامه پیدا کند چه کاری باید انجام دهم حتی در کنار بابا هم به اندازه مامان راحت نیست و سریع گریه میکند و ناچارا تمام اوقات رو با من سپری میکند . از بیشتربچه های  فامیل و آشناها گریزان است و فقط موقعی که کنارش باشم شاید چند ثانیه ای با آنها سرگرم بازی شود و به محض اینکه من را کنار خودش نبیند گریه و با چشم دنبال من میگردد. گاهی اوقات هم همبازیها را چنگ زده و گاهی با خنده از دل آنها در میآورد . با اینکه کودک مهربانی است اما بازی به تنهایی را بیشتر اوقات ترجیح میدهد و اسباب بازی خودش را زود از دست هم بازی گرفته و با فریاد اعتراض خود را نشان میدهد که این اسباب بازی مال من است . کلمات جدید زیادی یاد نگرفته و همون ماما و بابا و دده و حرف الف را بیش از حد میکشد به این صورت اهههههههه که مثلا عصبی هستم گاهی هم برای بازی و ترانه خواندن همون حرف رو آرومتر اه اه اه همراه چرخوندن سر و تکان دادن خود و دست زدن  تلفظ میکند .

بهر حال اگه بخوام بنویسم تا صبح طول میکشد و خواننده های عزیز رو بیشتر خسته نمیکنم .

عزیز دلم مسیحای گلم ۱۱ مبارک . و کم کم آماده شو که داری مرد میشی و یکسال ز زندگی قشنگت تموم میشه و بدون که از ۱۲۰ سالگیت یکسالش گذشت . این تکه رو کمی دلم گرفت که نوشتم . نه نه ! مامان گلم ۱۲۰ کمه هزار ساله باشی .

 

 

[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 18:18 ] [ مامان مسیحا ]
مسیحای عزیزم روزت مبارک گل قشنگم .دوست دارم

اینم چند تا عکس خوشگل از روز کودک و بازی مسیحا

مسیحا روزت مبارک

 

حضور مسیحا در کنار ساحل بندر گناوه

جشن روز جهانی کودک و پرواز بادبادک ها

gewifghe6bi5bjxlyxus.jpg

 

89vkpzrm6w1u60ioamo1.jpg

[ جمعه شانزدهم مهر 1389 ] [ 22:20 ] [ مامان مسیحا ]
روز 16 مهر برابر با 8 اکتبر، روز جهانی کودک است .این روز را به همه ی کودکان عزیز تبریک می گویم . خصوصا مسیحای عزیزم که روز جمعه رو براش برنامه های خاصی تدارک دیدم . عصر جمعه باهم برای بادبادک بازی کنار ساحل قشنگ خلیج فارس میریم و مثل بقیه کودکان عزیز شهرمان تو مسابقه شرکت میکنیم . حتما یادم باشه چند تا عکس از اون روز رو براتون بزارم تو وبلاگ . امیدوارم بقیه مادران هم این روز رو حسابی در خدمت کودکان عزیزشون خوش و خرم باشند . وبراي همه ی كودكان ايراني آرزوي خوشبختي و شادكامي دارم و امیدوارم همه ی بچه ها در دنیایی سرشار از صلح و آرامش و آزادي به سر برند و از جنگ و ترس واضطراب و تنش، به دور باشند.
[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 13:8 ] [ مامان مسیحا ]
yb5dz4ryyycfqgud2h.jpg

این هم یکی از عزیزترین کبوترهای حرم امام رضا (ع)

که مامان مریم در مشهد اونو سپرد به ضامن آهوو کفترهای حرم که همیشه و در همه حال یاور و نگهبان این عزیز دل باشه .

الهی آمین رو هر چه میتونی بلند تر بگو .امام رضا پشت و پناهت باشه

[ شنبه سوم مهر 1389 ] [ 12:26 ] [ مامان مسیحا ]
با سلام خدمت همه دوستای گل مسیحای عزیزم .

من و مسیحا برای ۷  یا ۸ روزی از خدمتتون مرخص میشیم و همتون رو به خدا میسپاریم . تا بریم و برگردیم . آخه منو مسیحا از فردا عازم سفر به مشهد مقدسیم . پس تو این مدت خدمتتون نیستیم تا برگردیمو شرح سفر مشهد رو و شیطونیهای این وروجک تو شهر مشهد رو گزارش کنم براتون . موفق و برقرار و شاد باشید . بای تا های در آینده ای نه چندان دور

با تشکر مریم مامان مسیحا

[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 13:13 ] [ مامان مسیحا ]
10:0 توسط:.......
migam madar shoharet mord rahat shodiya na? pish khodemon mimone man to ro khob mishanasam

با سلام خدمت همه دوستاي با معرفت گلم كه لطف دارن و هر چند وقتي يه بار لطف ميكنندو به وبلاگ مسيحا سري ميزنند و ابراز محبت مينمايند . و اما ....

متن بالايي رو كه نوشتم از تمام دوستاي گلم خواهش ميكنم بخونند و نظر بدهند كه مثلا يكي همچين نظري براشون تو وبلاگ بزاره چه عكس العملي نشون ميدهند .!

واقعا كه ! من اينجور آدمها رو ميگم بزدل و ترسويي كه هيچ كاري ندارند و عقده دلشون رو اينجور ميخوان خالي كنند . دوست گرامي كه اين نظر رو تو وبلاگ گلپسر من گذاشتي چه سودي از اينكار بردي !؟

ومن ميتونستم راحت اين نظر رو حذف كنمو نشون ندمو به روي خودم هم نيارم اما برخلاف ميل تو كه نه ميدونم كي هستيو نه ميخوام بدونم گذاشتم تا تمام دوستان گلم كه صميمانه ميان و به منو مسيحا بدون هيچ چشمداشتي سر ميزنن بدونن كه چه آدمهايي دوروبر من و مسيحاي عزيزم زندگي ميكنندو مانند كرم فقط ميلولند . واقعا كه براي اين دوست گرامي متاسفم .مرگ هيچ ادمي كسي رو خوشحال نميكنه حالا چه دوست باشه و چه دشمن اونم براي ياد دادن به پسرم كه اين وبلاگ فقط و فقط مخصوص اونه ! نه من ! اگه حرفي داري بيا رو در رو و بدون ترس بزن وگرنه بدون اسم و ادرس كه ....

فقط متاسف شدم .! همين

[ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 11:34 ] [ مامان مسیحا ]
مسیحای عزیزم ۱۰ ماهگیت مبارک مامانم !

عزیز دلم وروجک جیگر طلا اینم تصاویری از ۱۰ ماهگیت تا دوستات ببینن و بدونن که چه وروجکی شدی . جیگروتو

مسیحای شیطون ما کارها و شیطنتهاش دو برابر شده است . و حسابی خونه سوت و کور و خلوت ما رو شلوغ کرده و فقط وقتی خوابه خونه ما مثل قبل آروم و بی صداست . مسیحا مثل قبل سیم و کابل و پریز رو نمیخواد و سراغ اطو و سشوار و دستگاه ویدئو و سی دی و کامپیوتر میره و تقریبا کار با همه این وسایل رو یاد گرفته و دیگه بهتون نگم که سریالهای ماه رمضون رو ما با چه زحمتی از دست این وروجک نگاه کردیمو یا تی وی رو خاموش میکردو یا کانال میزدو ...

و گاهی هم که از کار با این وسایل خسته میشه سراغ آینه اتاقش میره و ساعتی رو کنار آینه با خودش حرف میزنه و گاهی هم به حرفهای خودش میخندد و جیغی میکشد و برای تصویر خود خودخواهانه بوس میفرستد . و گاهی هم در آشپزخانه همراه من میاد و جارو رو برمیدارد و عین دخترها و کدبانوها جارویی میزندو گاهی هم با کمک کردن به من در سبزی پاک کردن ( البته تیکه تیکه کردن سبزیهاو خرابی  ) منو یاری میده و من خیالم راحته که اگه دختری ندارم در آینده رو کمک مسیحا جونم میتونم حساب باز کنم .

ای من قربون این پسر شیطون و وروجکم برم که تنها سرگرمی و دلخوشی و رفیق تنهایی من همین مسیحاست . همیشه زنده و برقرار باشی عزیز دلم . مسیحا گاهی با ضربه زدن روی وسایلی مانند قابلمه یا میز و شیشه و درب کمد و خلاصه وسایلی که با ایجاد ضربه صدایی ایجاد کنند کنسرتی راه می اندازد و من یا بابا با دست زدن از این پسر حمایت میکنیم و مشوق او میشویم .

کلماتی ما نند د د نه نه رو با فتحه یاد گرفته و ماما و بابا رو کامل تلفظ میکنه و تنها نگرانی من کار بدیست که جدیدا یاد گرفته . و منو کاملا نگران نموده . حدودا ۷ دندون داره و از این وسیله برای تسکین درد لثه و گاهی دفاع از خود استفاده میکند . که به دوستانم که میگم میگن این سن این کاره و نباید نگران شوم . گاهی در بازی با همسن های خود از کشیدن موی آنها و چنگ و گاز گرفتن استفاده میکند تا اسباب بازی خود رو پس بگیرد و البته این حرکات فقط در خانه خودمان است . به مهمونی و یا خانه فامیل که میرویم مسیحا فقط و فقط به خودم میچسبد و یک لحظه از من جدا نمیشود . و من مانده ام با این کارو حرکتش چه کنم . مامانهایی که این مطلب رو میخونن ممنون میشم راهنمایی کنن

چند قدمی راه میرود و با شمارش ۳ ۲ ۱ من به زمین میخورد و با لبخند بلند میشود و دوباره ۳ ۲ ۱ سقوط میکند . و خلاصه کلی شیطنت دیگه که الان یادم نیست دیگه

بهر حال با همه شیطنتهاش و در آوردن حرص من و بابا دوسش داریم و روز به روز بیشتر به دلمون مینشینه و موندیم که با نبودش چه باید میکردیم .

عزیز دلم همیشه زنده و سلامت و برقرار باشی .

هدیه بهشتی دوست داریم بینهایت .

[ شنبه بیستم شهریور 1389 ] [ 13:18 ] [ مامان مسیحا ]
[ چهارشنبه دهم شهریور 1389 ] [ 18:4 ] [ مامان مسیحا ]
سلامی دوباره به همه دوستای گلم .

امیدوارم نماز و روزه های همتون قبول درگاه حق باشه . و در این شبهای قشنگ و به یاد ماندنی که دیگه کم کم داریم به لیالی قدر هم نزدیک میشیم منو خونواده ام رو از دعای خودتون بی نصیب نزارین .

با تمام وجودم همتون رو دوست دارم .

من ممکنه از فردا یه چند روزی نتونم بیام نت و گفتم این مورد آخر هم بنویسم تا بعد که سرم خلوت بشه و برگردم و در خدمت شما دوستای مهربونم باشم .

خلاصه سرتون رو درد نیارم من امسال از برکت وجود پسر گلم تقریبا ماه رمضون پر کاری داشتم . دیشب که برنامه گره گشو بود . امروز هم تا همین الان داشتم سبزی آش نذری رو که شوهرم نذر پسر گلش کرده بود و پاک میکردم و چند لحظه بیکار بودم گفتم بنویسم که تو پختن این آش به یاد همتون هستم و دعاتون میکنم . آش نذری ما مخصوص فرداست که ایشاله برای افطار اونو پخش میکنیم .

امشب هم کلی کار دارم . پختن حبوبات آش و اماده کردن سبزی و خلاصه موقع ریختن رشته آش تو دیگ به یاد همتون هستم و امیدوارم که هر آرزویی داری برآورده بشه از همین الان نیت کنید تو دلتون و بسپارینش دست خدای مسیحا و دیگ آش رشته نذری مسیحا جونم . مطمئن باشید از لطف خدا بی نصیب نمیمونید .

به امید آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه شما .آمین یا رب العالمین رو بلند بگید .

با تشکر مامان مریم مسیحای عزیز

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 15:1 ] [ مامان مسیحا ]

درباره وبلاگ

زندگی اوج رسیدن به فردایست ، که تو به آن امید داری !
اسمم مريم ، مرواريد دريا . همسري دارم بهتر از برگ درخت و خدايي كه هميشه ياورم بوده و هست . دوستاني پاك و زلال . و همين تمام داراييم در اين دنياست و كافيست براي تمام زندگيم . و اما اين وبلاگ،
با تمام وجود تقديم ميشود به كودكم كه تنها آرزویم روزی دیدن رو ی ماه او بود وخداوند مهربانم آن را براورده نمود و من بالاخره پسرک زیبا و دوستداشتنیم را دیدم . برای او خواهم نوشت او که تمام شیرینی و شادی من در زندگیم شده است .مسیحای عزیزم مینویسم با عشق برایت تا روزی که خودت بتوانی این نوشته ها را تکمیل کنی و مجموعه ای شود به نام داستان زندگیت و نظر نهایی را درمورد این متون بدهی. من نامش را گذاشته ام دلنوشته های من و کودکم . تو تمامش کن به عنوان گنجینه ای از خاطرات زندگی مسیحا .
امکانات وب